و از پيرى « 1 » حكايت كنند كه گفت ببغداد اندر مسجدى بودم ، با جماعتى [ از ] درويشان ، به چند روز هيچ فتوح نبود « 2 » ، بنزديك خوّاص آمدم تا چيزى از وى بپرسم « 3 » چون چشم وى بر من افتاد گفت آن حاجت كه از بهر آن آمدى ، خداى داند يا نه گفتم [ يا شيخ « 4 » ] داند [ پس ] گفت خاموش [ باش ] كس را خبر ندهى از مخلوقات « 5 » ، بازگشتم بس چيزى برنيامد كه فتوح پديدار آمد « 6 » افزون از كفايت .
گويند سهل بن عبد اللّه [ روزى ] اندر مسجد نشسته بود كبوترى در مسجد افتاد ، از گرما و رنج كه ويرا رسيده بود « 7 » سهل گفت شاه كرمانى فرمان يافت ، هماكنون « 8 » ان شاء اللّه آن سخن « 9 » بنوشتند همچنان بود كه وى گفته بود .
[ ابو عبد اللّه تروغبدى بزرگ وقت بودست ، بطوس همىشد كسى با وى بود ، چون بخرو رسيد گفت نان خر ، آن قدر كه ايشانرا كفايت بود ، بخريد گفت بيشتر بخر ، آن مرد ده تن را نان خريد بخشم و پنداشت كه سخن آن پير هيچ حقيقت ندارد گفت چون بسر عقبه رسيديم گروهى مردمانرا ديديم ، دست و پاى بسته ، دزدان ايشانرا ببسته بودند و چند روز بود تا نان نخورده بودند ، از ما طعام خواستند مرا گفت سفره پيش ايشان بر « 4 » ] .
هامش
( 1 ) - ظ : زبيرى ( موافق نسخهء بغداد ) يا زبيدى . ( موافق طبع مصر و شرح زكريا ) .
( 2 ) - مب : هيچچيز نيافتم . اصل : مطابق متن عربى است .
( 3 ) - مب : تا از وى چيزى خواهم .
( 4 ) - مب : ندارد .
( 5 ) - مب : و فرا هيچ مخلوق مگو .
( 6 ) - مب : برآمد .
( 7 ) - مب : از گرما در مسجد افتاد . اصل : مطابق متن عربى است .
( 8 ) - مب : اين ساعت .
( 9 ) - مب : تاريخ .