و بيرون آمدم چون بكوى سيّار رسيدم پيرى ديدم ، بشكوه [ و بهى ] سلام كردم گفتم جماعتى درويشان جايى [ حاضر ] اند [ هيچ ترا ] افتد ترا كه بايشان خلقى كنى [ آن پير ] فرمود تا قدرى « 1 » نان و گوشت و انگور بياوردند « 2 » چون باز در سراى رسيدم ابو القاسم منادىگر از اندرون آواز داد آنچه آوردى باز آنجايگاه بر كه آوردى « 3 » من بازگشتم و ازان پير عذر خواستم ، گفتم ايشانرا بازنيافتم بدان تعريض كه ايشان بپراكندند آن چيزها بازو دادم « 4 » [ پس آنگاه « 5 » ] ببازار آمدم چيزى فتوح بود ، پيش ايشان « 6 » بردم و قصّه بگفتم گفت [ آرى ] آن [ مرد نخستين « 5 » ] پسر سيّار بود مردى سلطانى « 7 » و چون درويشانرا چيزى آرى چنين آر [ نه چنان « 5 » ] .
ابو الحسين قيروانى « 8 » گفت به زيارت ابو الخير تيناتى شدم چون وداع بكردم ، با من تا در « 9 » مسجد بيامد گفت من دانم كه تو بمعلوم نگويى و ليكن تو اين دو سيبك برگير « 10 » ، بستدم [ و ] اندر جيب نهادم [ و برفتم تا « 5 » ] بسه روز « 11 » هيچ فتوح نبود ، يكى از آن سيب [ برآوردم « 5 » و ] بخوردم خواستم كه [ آن ] ديگر برآرم [ دست فراكردم « 5 » و ] هر دو سيب در جيب ديدم « 12 » [ من ازان « 5 » ] عجب بماندم و ازان
هامش
( 1 ) - مب : لختى .
( 2 ) - مب : بياوردند برگرفتم و برفتم .
( 3 ) - مب : شيخ ابو القاسم آواز مىداد پس در كى آنچ آوردى همآنجا بر كى فراستدى .
( 4 ) - مب : ايشان پراكنده شدند . اصل : مطابق متن عربى است .
( 5 ) - مب : ندارد .
( 6 ) - مب : چيزى پديد آمد برگرفتم و آنجا .
( 7 ) - مب : ابن سيار مردى سلطانى است .
( 8 ) - مب : قيراطى . متن عربى ( نسخهء بغداد ) : قيرافى . شرح زكريا و چاپ مصر : قرافى .
( 9 ) - مب : با من فرا در .
( 10 ) - مب : اين دو سيب بگير .
( 11 ) - مب : سه روز .
( 12 ) - مب : در جيب من بود .