تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
خواست و سپيدهء مرغ و من در سفر بودم و آهنگ ديهى كردم يكى بيامد و در من آويخت كه اين با دزدان بوده است ، مرا هفتاد چوب بزدند ، يكى مرا بازشناخت ، گفت اين ابو تراب است ، از من عذر خواستند ، يكى مرا باز خانه برد و نان سپيد و سپيدهء مرغ آورد ، نفس خويش را گفتم بخور پس از هفتاد چوب كه بخوردى . ابو نصر تمّار گويد كه شبى بشر حافى بخانهء من آمد گفتم الحمد للّه كه خداى تعالى ترا بخانهء من آورد كه مرا در خانه پنبه آورده بودند از خراسان از وجهى حلال و اهل خانه برشتند و بفروختند و از بهاء آن گوشت خريدند ، امشب بهم روزه گشائيم ، بشر گفت اگر نزديك كس طعام خوردمى اينجا خوردمى ، پس گفت چندين سالست تا مرا آرزوى بادنجان مىكند هنوز اتّفاق نيفتاد گفتم درين ديگ بادنجانست حلالى گفت صبر كن تا دوستى بادنجان مرا درست شود آنگاه ميخورم « 1 » .
هامش
( 1 ) - اين روايت در متن عربى پيش از روايت ابو احمد صغير است .
الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 215 | ابو القاسم عبد الكريم القشيري / بديع الزمان فروزانفر