شرّ خويش « 1 » و قصد سلامت خويش نكند از شرّ خلق كه اول قسمت نتيجه خرد داشتن نفس او بود و دوم « 2 » مزيّت خويش ديدن بر خلق و هركه خويشتن حقير دارد متواضع بود و هركه فضل خويش بيند بر ديگران متكبّر بود .
رهبانى را ديدند گفتند او را تو راهبى گفت نه كه من سگبانىام « 3 » اين نفس من سگى است فرا مردمان همىافتد ، ويرا از ميان ايشان بيرون آوردهام تا [ مردمان ] از وى سلامت يابند .
مردى [ به كسى ] بگذشت از پارسايان [ آن پير ] جامه از وى فراهم گرفت آن مرد گفت جامه چرا « 4 » فراهم گرفتى از من [ كى ] جامهء من پليد نيست گفت ظن خطا كردى پيراهن من است كه پليد است . جامه فراهم گرفتم « 5 » تا جامهء تو پليد نگردد .
و از آداب عزلت آنست كه علم حاصل كند آن قدر كى اعتقاد وى درست گردد تا ديو ويرا از راه بنبرد بوسواس « 6 » و علم شرعيّات را بياموزد آنقدر كه فريضه بگزارد « 7 » تا بناء كار وى بر بنياد محكم باشد .
و عزلت اندر حقيقت جدا بازشدنست از خصلتهاى نكوهيده زيرا كه تأثير در بدل كردن صفات نكوهيده است بصفات پسنديده نه دور شدن از وطن و براى اين گفتهاند كى « 8 » عارف كيست گفتند كائن بائن با مردمان بود به ظاهر و از ايشان
هامش
( 1 ) - اصل : و حق بنده آن بود كه عزلت اختيار كند و اعتقاد كند بعزلت از خلق سلامت مردمان از شر او .
( 2 ) - اصل : دوام .
( 3 ) - مب : من نگهبان سگ خويشم .
( 4 ) - اصل : گفت چرا خويشتن .
( 5 ) - مب : ظن غلط كردى جامهء من پليدست از تو درهم گرفتم .
( 6 ) - اصل : نبرد بوسواسهاء او .
( 7 ) - مب : پس علم شريعت بياموزد كى فريضه بدان به كار آرد .
( 8 ) - اصل : و اين را گفتند كى گفتند .