تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الرسالة القشيرية ( فارسى ) — صفحة 154

مساهمون:

ص١٥٤
شرّ خويش « 1 » و قصد سلامت خويش نكند از شرّ خلق كه اول قسمت نتيجه خرد داشتن نفس او بود و دوم « 2 » مزيّت خويش ديدن بر خلق و هركه خويشتن حقير دارد متواضع بود و هركه فضل خويش بيند بر ديگران متكبّر بود . رهبانى را ديدند گفتند او را تو راهبى گفت نه كه من سگبانىام « 3 » اين نفس من سگى است فرا مردمان همىافتد ، ويرا از ميان ايشان بيرون آورده‌ام تا [ مردمان ] از وى سلامت يابند . مردى [ به كسى ] بگذشت از پارسايان [ آن پير ] جامه از وى فراهم گرفت آن مرد گفت جامه چرا « 4 » فراهم گرفتى از من [ كى ] جامهء من پليد نيست گفت ظن خطا كردى پيراهن من است كه پليد است . جامه فراهم گرفتم « 5 » تا جامهء تو پليد نگردد . و از آداب عزلت آنست كه علم حاصل كند آن قدر كى اعتقاد وى درست گردد تا ديو ويرا از راه بنبرد بوسواس « 6 » و علم شرعيّات را بياموزد آن‌قدر كه فريضه بگزارد « 7 » تا بناء كار وى بر بنياد محكم باشد . و عزلت اندر حقيقت جدا بازشدنست از خصلتهاى نكوهيده زيرا كه تأثير در بدل كردن صفات نكوهيده است بصفات پسنديده نه دور شدن از وطن و براى اين گفته‌اند كى « 8 » عارف كيست گفتند كائن بائن با مردمان بود به ظاهر و از ايشان
هامش
( 1 ) - اصل : و حق بنده آن بود كه عزلت اختيار كند و اعتقاد كند بعزلت از خلق سلامت مردمان از شر او . ( 2 ) - اصل : دوام . ( 3 ) - مب : من نگه‌بان سگ خويشم . ( 4 ) - اصل : گفت چرا خويشتن . ( 5 ) - مب : ظن غلط كردى جامهء من پليدست از تو درهم گرفتم . ( 6 ) - اصل : نبرد بوسواسهاء او . ( 7 ) - مب : پس علم شريعت بياموزد كى فريضه بدان به كار آرد . ( 8 ) - اصل : و اين را گفتند كى گفتند .