هرچه اندر نفس فرا ديدار آيد از شهوات متابعت وى كنى « 1 » .
ابو القاسم نصر آبادى گويد زندان تو تن توست [ و نفس توست ] چون از وى بيرون آمدى براحت افتادى جاودانه « 2 » .
ابو الحسين ورّاق گويد ابتدا كار ما اندر مسجد ابو عثمان ايثار بودى بفتوحى كه بودى و شب معلوم با ما نبودى و چون كسى بمكروهى پيش بازآمدى از وى كينه نگرفتيمى بنفس و عذر خواستيمى و تواضع كرديمى او را ، چون حقارتى فرا ديدار آمدى اندر دل ما از كسى ، او را خدمت كردى « 3 » و نيكوئى ، تا آن بشدى .
ابو حفص گويد نفس همه تاريكى است چراغ او سرّ اوست و نور چراغ او توفيق است هركه اندر سرّ او صحبت نكند توفيقى از خداى ، كار او همه تاريكى بود « 4 » .
استاد امام رحمه اللّه گويد معنى آنچه چراغ او سرّ اوست آن خواهد كه سرّ بنده بود ميان او و ميان خداى تعالى و آن محل اخلاص وى بود و بدان بداند كه حادثها بخدايست نه بوى و نه ازوست و تا [ از ] حيلة و قوت خويش بيزار شود « 5 » بر دوام اوقات پس دست در توفيق زند از شرّ نفس خويش كه آنكس كه توفيق او را درنيابد علم او را سود ندارد بنفس خويش و نه به خداوند خويش و از بهر اين گفتند پيران هركه او را سرّ نباشد مصرّ باشد .
ابو عثمان گويد هيچكس عيبهاى نفس خويش نبيند مادام كه او را از خويشتن
هامش
( 1 ) - مب : هر شهوت كى در نفس آيد آن را متابعت كردن .
( 2 ) - مب : در راحت جاودانه افتادى .
( 3 ) - مب : كرديمى .
( 4 ) - مب : هر كى توفيق در سر با او صحبت نكند از خداى همه تاريكى يابد .
( 5 ) - مب : بدين سر بنده خواست ميان او و خداوند و آن محل اخلاص است و بدين بداند كى حوادث همه بخداى است نه بدوست و نه ازو و از حول و قوت خويش مبرا بود .