250 پسر را كه خواندى محمّد بهنام * روان كرد بر جنگ آن خويشكام
ز ميران هر آن كو بُدى پهلوان * نبُد مثل ايشان كسى از گوان
چو خازم كه بودش خزيمه « 1 » پدر * چو ابو الخصيب « 1 » آن يل نامور
برفتند با او به جنگ عدو * سپاهى همه پردل و جنگجو
چو سوى نشابور رفت آن سپاه * به مرو اندرون گشت والى ز راه
255 در او كرد راىِ خلاف آشكار * شد آمادهء كوشش و كارزار
فرستاد ابن خليفه سپاه * ابا خازم « 2 » گُرد آن جايگاه
ز بيداد والى همه مرو زود * مددكار او گشت و كوشش نمود
از او جنگ جستند و در رزمگاه * ز هر دو سپه بىكران شد تباه
سرانجام شد عبد جبّار خوار * گرفتار شد در صف كارزار
260 ورا با دو فرزند و قوم آنچه بود * گرفته سوى كوفه بردند زود
خليفه بر او كرد بى مر عذاب * وز او مال بستد فزون از حساب
پس آنگاه كردش به زارى تباه * كسانش از آن يافتند « 3 » بند و چاه
حرب سپاه خليفه با حكّام طبرستان
به ملك طبر بُد « 5 » يكى پادشا * پدر مصمغان « 4 » نام كرده ورا
خلاف خليفه پديد آوريد * ز منصور در كهترى سر كشيد
265 به گرگان و مازندران دست آخت * ز مردى در او در شهى سر فراخت
هامش
( 1 ) ( ب 252 ) . در اصل : حازم ؛ خازم بن خزيمه از سرداران بزرگ عرب در دوران خلافت منصور عبّاسى . ( نك .
لغتنامهء دهخدا ، ذيل « خازم » خزيمه از . . . ) . در اصل : حريمه ( دوم ) : در اصل : ابن الخطيب .
( 2 ) ( ب 256 ) . در اصل : ابا حازم .
( 3 ) ( ب 262 ) ( دوم ) . سب : كسانش ازو يافتند .
( 4 ) ( ب 263 ) . در اصل : مصمعان . مصمغان : مسمغان لقبى كه فريدون پس از گرفتن و بند كردن ضحّاك به اومائيل يكى از دو خواليگر او . . . داد و دماوند را تيول او گردانيد . ( ترجمهء آثار الباقيه ) . . اين نام بعدها لقب عام ملوك دماوند شده است ، چنانكه يكى از فتوحات منصور عبّاسى بر انداختن مصمغان دماوند است .
( تارخى اسلام دكتر فيّاض ، ص 186 ) ( نقل از لغتنامهء دهخدا ) ؛ معرب مسمغان . سلسلهاى از امراى زرتشتى كه در ناحيهء دنباوند حكومت داشتند . در 131 ه . ق . ابو مسلم كوشيد كه مصمغان را مطيع سازد ، ولى از عهده برنيامد . اما در 141 قلمرو مصمغان به دست مسلمانان افتاد . ( مصاحب جلد دوم ، بخش دوم .
م - ى ) ؛ مصمغان : « در آن وقت اسپهبد با مصمغان شاه دنباوند به نبرد بود . » ( ترجمهء تاريخ طبرى ، ج 11 ، ص 4732 ) .
( 5 ) ( ب 263 ) . در اصل : طبر شد .