چو تاريخ شد ششصد و بيست و دو * به دل سرورى يافت سيرى از او
شب قدر كردش به تن ناتوان * شب عيد بردش برون از جهان
بُدش عمر هفتاد و ده ماه كم * چل و شش شه و يازده ماه هم
دو پور گزين بود از او آمده * يكى پيش از او سوى عقبى شده
20 در آن عهد سلطان ز سلجوقيان * پسين شاه بُد طغرل ارسلان
ز خوارزمشاهى تكش خان گُرد * كه از تخم سلجوق شاهى ببُرد
پس از وى محمّد كه بودش پسر * هم از سلغرى تكلهء نامور « 1 »
چو عمزادهاش طغرل نامور * دگر سعد زنگى والاگهر
غياث دل و دين غورى خطاب * پس از وى برادرش بودى شهاب
25 نبيرهاش محمود بُد بعد از آن * كه بود آخرين شه در آن دودمان
محمد بُد از زمرهء ملحدان * چو پورش گزين نو مسلمان همان
علا دين ملحد پس از مرگ او * در آن مملكت خسروى شيرخو
بُراق آنكه بودى ختايىنژاد * در آخر به شاهى كرمان فتاد
به عهد جهانگير چنگيز خان * شهى يافت بر جمله ملك جهان
30 برانداخت فرماندهان را همه * ز تيغش نرستند شاه و رمه
جهان كرد درياى خون سربهسر * سپاهش برانداختند خشكوتر
نداد و نه ديگر دهد كس نشان * چنان قتل و غارت چنان سرقتان « 2 »
خدايا به حقّ حقيقت دگر * نيارى « 3 » چنان بد كسى را به سر
هامش
( 1 ) ( ب 22 ) ( دوم ) . در اصل و سب : تكله ؟ ؟ ؟ نامور .
( 2 ) ( ب 32 ) ( دوم ) . در اصل : سرقبان .
( 3 ) ( ب 33 ) ( دوم ) . در اصل : نبارى .