خلافت امير المؤمنين القادر باللّه احمد بن اسحق بن المقتدر چهل و يك سال و چهار ماه « 1 »
1 چو شد خلع طايع ز فرماندهى * گزين گشت احمد به كار مهى
لقب يافت قادر مر آن نامدار * بُد اندر بطايح « 2 » در آن روزگار
گروهى بزرگان شدندش ز پى * همان شب به خواب اندرون ديد وى
كه پيرى نكوروى گفتى ورا : * « رهانم به زودى از اينجا ترا »
5 بگفتى : « بلى ، پير كردى شنا * رهانيدى از آب مرده ورا »
بگفتى : « شناسى مرا » ، گفت « نى » * بگفتى : « علىام من اى نيكپى
خلافت تو را گشت خواهد يقين * بمانى بسى در مهى بر زمين « 3 »
در آن كار تخم مرا نيكدار * كز آن در دو گيتى شوى رستگار »
به شبگير مردم رسيدند فراز * ببردند او را به عزّ و به ناز « 4 »
10 مقرّر بر او گشت « 5 » كارِ مهى * از او يافت « 5 » آن مهترى فرّهى
ولى در خراسان فزون از سه سال * ز طايع بُدى در خلافت مقال
بهانه كه بىجرم كس از امام * چرا دل ببرّيد از كار خام
چو محمود غزنينى آنجا امير * شد آن قوم گشتند فرمانپذير
كه با قادر آن پادشا دوست بود * مدد اندر اين كار او را نمود
15 كه حكمش روان شد در آن جايگاه * ز كارش نپيچيد كس سر ز راه
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . سب : اسحق المقتدر .
( 2 ) ( ب 2 ) . در اصل : بطابح . بطايح - سرزمينى وسيع بين شهر واسط و شهر بصره است . ( معجم البلدان ، ياقوت ، جلد اول ، ص 450 ) .
( 3 ) ( ب 7 ) ( دوم ) . سب : مهى از مين .
( 4 ) ( ب 9 ) ( دوم ) . در اصل : به نار .
( 5 ) ( ب 10 ) . سب : برو كرد . ( دوم ) : درو يافت .