خلافت امير المؤمنين المقتدر باللّه جعفر بن المعتضد بيست و چهار سال و يازده ماه « 1 »
1 چو بر مكتفى بر سرآمد جهان * برادر شدش پيشواى مهان
سرافراز جعفر كه او را لقب * بُدى مقتدر باللّه اندر عرب
همان سال كوشد جهان كدخدا * بيامد از او راضى پاكرا
چو از شاهيش يازده رفت سال * نوشتند منشور جنگ و جدال
5 اميران آن شاه بازوك « 2 » گرد * دگر ابن حمدان با دار و برد
شدند باهم اندر بدى يكزبان * به كارش نهادند دلها بر آن
كه او را كنند خلع از آن مهترى * گزيد ابن معتز « 3 » به جايش سرى
بر اين ويژگانش از آن مردمان * شدند جنگجو ناگهان آن زمان
اميران گريزان شدند ز آن سران * گرفتار شد ابن معتزّ « 4 » در آن
10 خليفه از او گشت پيكارجو * نكرد ايچ آزرم خويشى درو
سرش را در انبان آهك نهاد * نفس شد گرفته ، روان شد به باد
پس از مدّتى باز آن مهتران * نهان فتنهجو مىشدند اندر آن
خليفه خبر يافت چاره گزيد * به خانه درون چند مرد آوريد
چو رفت ابن حمدان به نزديك او * درآورد خونش « 5 » ز كينه به جو
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : بيست و چهارده سال و يازده ماه . « بيست و چهار سال و يازده ماه و شانزده روز » .
( مروج الذّهب . ج 2 ، ص 679 ) ؛ سب : عنوان ناخواناست .
( 2 ) ( ب 5 ) . بازوك - « . . . و محمد بن معتضد را به دار الخلافه آوردند و با او بيعت كردند و او را القاهر باللّه لقب دادند و بازوك امير حاجب او شد . » ( تاريخ بناكتى ، ص 184 ) .
( 3 ) ( ب 7 ) ( دوم ) . در اصل : كربد ابن معتر . سب : كند ابن معتر .
( 4 ) ( ب 9 ) ( دوم ) . سب : ابن معتر .
( 5 ) ( ب 14 ) ( دوم ) . سب : درآور خونش .