يكى نام هارون « 1 » و موصل مقام * كه آن شهر بوديش در اهتمام
75 دگر گرد حمدان شهِ ماردين * گشودند دست تطاول درين
برفتند بر قلعهء ماردين * پرآشوب شد ز اين سران آن زمين
خليفه چو بشنيد ز ايشان خبر * روان گشت با لشكرى نامور
از آن پيش كآيد بدان جايگاه * گريزان شدند آن بزرگان به راه
خليفه در آن كشور آمد فرود * ز قلعه به خدمت رسيدش درود
80 حسين ابن حمدان از آن جايگاه * به فرمانبرى گشت زنهار خواه
خليفه پذيرفت زنهار او * بزرگى نمود « 2 » اندر آن كار او
از آن پس از آن قلعه نعمت ببرد * مر آن مملكت باز او را سپرد
به دنبال هارون و حمدان سپاه * فرستاد و بگرفت بر طرف راه
به زندان بغداد « 3 » بردندشان * به بند اندر آنجا فگندندشان
85 از آن پس به بغداد آورد رو * شد آن شهر فرخنده خرّم ازو
تعيين نوروز معتضدى « 4 »
خليفه دگر سال در كار ملك * ز دانندگى خورد تيمار ملك
كه بودى سر سال در فوردين * رعيّت به زحمت بدندى ازين
كه بُد فوردين آن زمان در بهار * نبُد هيچ حاصل شده از ثمار
گران بود بر خلق اداى خراج * فروختى به نيمه بها ز احتياج
90 خليفه سر سال كرد اوج « 5 » خور * كه حاصل بود گشته جندى ثمر
دگر گشته ايمن ز آفت تمام * تفاوت ندارد به موسم مدام
حزيران رومى سر سال شد * وز آن همگنان را نكو حال شد
همين سال داراى ملك طبر * محمّد كه از باقرش بُد گهر
هامش
( 1 ) ( ب 74 ) . هارون - محمد بن هارون ( مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 665 )
( 2 ) ( ب 81 ) ( دوم ) . سب : بژوكى نمود .
( 3 ) ( ب 84 ) . در اصل : به رندان بغداذ .
( 4 ) ( عنوان ) . در اصل : تعين نوروز ؛ سب : عنوان ندارد .
( 5 ) ( ب 90 ) . اوج - بلندى ، بالا ، فراز . 2 - بلندترين نقطه ، اعلى درجه . ( معين ) ؛ بلندترين مقام ، سرافرازى و سربلندى ، ترقى و برترى ( دهخدا )