نهادى ز دست آن كلنگ آن زمان * به دو گفتى آن پير نيكو گمان :
« شناسى مرا » : گفت : « نه » گفت او : * « على مرتضىام من اى نيكخو
بشارت رسانم تو را در مهى * كه خواهد رسيدن به تخت شهى
به مقدار زخم كلنگ بر زمين * خليفه ز تخمت نشيند يقين
20 وز اين قوم كز مشرق آمد پديد * بر اين تخمه بيداد خواهد رسيد
ز تخمت بديشان رسد مهترى * بگيرند ملك جهان يكسرى
ز من در پذير آنكه بر نسل من « 1 » * نكويى كنى بد نگويى سخن »
پذيرفتى از وى خليفه چنين * نكويى بر آن قوم كردى ازين
چنان بود در عهد او ز آن گروه * نماندند درويش در دشت و كوه
25 چو شد در خلافت ممكّن به كار * از او كارها شد همه با قرار
ابو القاسم ابن وهب شد وزير * وزيرى هنرور بُد و تيزوير
غلامان ز بيمش در آن خوب دور « 2 » * كشيدند در آستين دست جور « 2 »
كه يك روز آن نامور پادشاه * ز باغى شنيد بانگ فرياد خواه
پژوهيد يك لشكرى از ستم * بُد انگور برده از او ، گرچه كم
30 بترسيده بودى ز خيل طغان « 3 » * شدند كشته از حكم او هر دوان
شكوهى از اين در دل همگنان « 4 » * درافتاد از آن پادشاه آن زمان
و ليكن شدند پىگرش چند تن * همى گفت هريك از اين در سخن
كه چندى گنه كرده بر مهترش * خطايى چنين « 5 » نيست اندر خورش
خليفه چنين داد پاسخ : « گناه « 6 » * در اين است بر ميرش از داد و راه
35 كه گر ز او از اين پيشتر بازخواه « 7 » * بُدى كرده او خود نكردى گناه
چو كاهل شد اندر سياست امير * سپاهى به بد لاجرم گشت چير
شريك است آن مير با وى درين * ز هر دو از آن بايدم جست كين
دگر آنكه در عهد عمّم طغان « 8 » * به جور و ستم بود كشته فلان
هامش
( 1 ) ( ب 22 ) . سب : در نسل من .
( 2 ) ( ب 27 ) . در اصل : خوب روز ؛ ( دوم ) : دست حور .
( 3 ) ( ب 30 ) . در اصل : ببرسيد بوذى ؛ سب : ببرسيد بودى ز خيل طوغان .
( 4 ) ( ب 31 ) . سب : در دل هر دوان .
( 5 ) ( ب 33 ) . در اصل : خطابى جنين .
( 6 ) ( ب 34 ) . سب : پاسخ كه شاه .
( 7 ) ( ب 35 ) . در اصل : بارخواه .
( 8 ) ( ب 38 ) . سب : طوغان .