چو ز اين معتمد گشت آگه سپاه * روان كرد بر جنگ ايشان به راه
موفّق به فرمان او چون پلنگ * به نزديك آن مردمان شد به جنگ
از آن پيشتر كو بيايد دمان * گريزنده گشتند آن مردمان
موفّق بر اين ملكها گشت شاه * عراق عجم آمدش در پناه « 1 »
80 ز بهر نشستش سپاهان گزيد * در آن شهر همچون بهشت آرميد
پس از مدّتى گشت نالان درو * ز وجع المفاصل شدش زردرو
به نوعى كه هر روز پيروز گشت « 2 » * به تحفه به بغداد از آنجا گذشت
در او روز عمرش درآمد بهسر * به ديگر سرا كرد از آنجا گذر
دگرباره عجلى بر اين خوش ديار * پس از وى ز اقبال شد كامكار
ولىعهد كردن معتمد برادرزادهاش معتضد را
85 چو هردو ولىعهد آن پادشا * به عهدش شدند سوى ديگر سرا
خليفه برادر پسر را گزيد * ولىعهد كردش چنان چون سزيد
سر بخردان احمد نامور * كه بودى موفّق مر او را پدر
لقب معتضد باللّه او را پديد * شد و از پس او برادر گزيد
بُدش نام جعفر مفوّض خطاب * و ليكن نشد از مهى كامياب
90 ستد اندر اين بيعت از همگنان * كه كس برنگردند از آن پس از آن
چو فارغ شد از كارها پيشوا * فلك دادش از درگذشتن ندا
وفات معتمد خليفه ، رحمة اللّه عليه
خليه به خو بود بسيار خور * نمىيافت سيرى « 3 » بدان كار در
شبى بيشتر از همه روز خورد * بخفت و تباه اندر او گشت مرد
دو صد بود و هفتاد و نه « 4 » ساليان * مه هفتمين يافت ز اين در زيان
هامش
( 1 ) ( ب 79 ) ( دوم ) . در اصل : در بناه .
( 2 ) ( ب 82 ) . سب : بيهوش گشت .
( 3 ) ( ب 92 ) ( دوم ) . در اصل : نمىيافت سبرى .
( 4 ) ( ب 94 ) . در اصل : هفتاد نه .