خلافت امير المؤمنين المعتضد باللّه احمد بن الموفّق بن المتوكّل على اللّه نُه سال و نه ماه « 1 »
1 پس از معتمد معتضد بر سرير * برآمد بر ايران زمين شد امير
شهى بر منش بود و صاحب شكوه * شجاع و هنرمند و دانشپژوه
بلند همّت و عاقل و كاردان * به سفّاح ثانيش خواندند از آن
نكو نظم و نثرى ز خود داد ساز * خلافت از او گشت با عزّ و ناز
5 نشستنگهِ خويش بغداد كرد * به شاهى ز دانش همه داد كرد
پس از وى شدند پيروش ديگران * ز بغداد از آن پس بجستند كران
بُدى دار شاطيّه او را مقام * هميدون از آن خلفّا « 2 » تمام
همان شب كه گشت از مهى كامياب * چنان ديد روشن روانش به خواب
كه بر شاطى دجله يك مرد پير * نشسته بدى فرهمند و هجير
10 شكوهش همى يافت از پيكرش * كلنگى نهاده به پيش اندرش
هراسان شدى معتضد « 3 » ز آن شكوه * به دو گفتى آن مرد دانشپژوه :
« بگير اين كلنگ و زمين برشكاف * كه هست اين سخن معنوى نزگزاف »
گرفتى كلنگ بيست و يك بار سخت * زدى بر زمين بر ، مر آن نيكبخت
ز مشرق گروهى فزون از شمار * پديد آمدى با يكى شهريار
15 خليفه هراسان شدى ز آن گروه * هم از خستگى گشته بودى ستوه
هامش
( 1 ) سب : عنوان ندارد .
( 2 ) ( ب 7 ) ( دوم ) . در اصل : خلفا ؟ ؟ ؟ .
( 3 ) ( ب 11 ) . در اصل : معتصد .