بشد با سپاهى چو غرّان پلنگ * به قسطنطنيه بر آهنگ جنگ
چو دل راست بودش در آن باخدا * ظفر داد يزدان بر ايشان ورا
445 زيان كرد بر جان فرنگ از منى * گرفتار شد شاه قسطنطنى
از آن پس كه آن مؤمنه شد رها * نكوهيدشان آن گزين پادشا
فرنگ اندر آن بُد سرافگنده پيش * خجل گشت از زشت كردار خويش
خليفه به جان داد او را امان * شهى داد بازش در آنجا همان
به پيمان كه هر روز زر سه هزار * به جزيه « 1 » فرستد طلى ز آن ديار
450 وز آن جايگه شد سوى تختگاه * سوى سامره برد جنگى سپاه
اختيار كردن معتصم « 2 » مذهب معتزله را « 3 »
خليفه چو در دين چنين صلب بود * خدا لاجرم پايهاش برفزود
ورا ماند فرماندهى در تبار * هم آثار او ماند بيش از شمار
خليفه اگر چند در كارِ دين * بُدى صلب و كوشش نمود اينچنين
بر اعداء اسلام ابقا نكرد * به مردى ز كفّار جُستى نبرد
455 و ليكن به گفتار « 4 » بدگو ز راه * سرانجام برگشت آن پادشاه
گزيد از جهان مذهب اعتزال * از آن راه بودش از آن پس مقال
در آن حكم مىكرد بر خاصوعام * كه مخلوق دانند قرآن تمام
هر آن كو نپذرفتى آن گفتوگو * ز هرگونه مىكرد سختى برو
چنين تا بسى عالمان ز اين سبب * گريزان شدند ز او ز بيم تعب
460 شد اين حال بد زشت خالى سيا « 5 » * در اسلام بر روى تختش به جا « 5 »
وز اين گشت روشن كه يزدان ز داد * نخواهد به يك كس همه « 6 » نيك داد
به دو نيك باهم دهد دادگر * خنك آنكه نيكش بود بيشتر
هامش
( 1 ) ( ب 449 ) ( دوم ) . در اصل : بحزيه .
( 2 ) ( عنوان ) . در اصل : مستعصم .
( 3 ) سب : عنوان ناخواناست .
( 4 ) ( ب 455 ) . سب : و ليكن بكفّار .
( 5 ) ( ب 460 ) . در اصل : خالى سياه . ( دوم ) . در اصل : تحتش بجاه .
( 6 ) ( ب 461 ) ( دوم ) . در اصل : نخواهد نيك ؟ ؟ ؟ كين همه .