425 كه تا گشت ما را از ايشان خبر * برآيند ناگه در اين بوموبر
به نوعى كه كسشان ندانند « 1 » باز * به حيله شوند آن زمان كينهساز
ز زير سريرم « 2 » برآرند سر * كنندم شبى جمله زيروزبر »
فرستادن معتصم چهاردهم جدّ گوينده را به قزوين
ده و چارمين جدّ گوينده را * كه بر كوفه بُد آن زمان پيشوا
ز حرّ رياحى « 3 » بُد او را گهر * ورا نام منصور كرده پدر
430 لقب فخر دوله در آن يافته * به ميرى هنر در گهر بافته
گزين « 4 » كرد و ميرى در اين ثغر داد * فرستاد با لشكر اندر چو باد
چو آمد بدين كشور آن نيكمرد * از اين بوموبر دفع آن قوم كرد
چنان كرد « 5 » ديلم دگر تاختن * نيارست كردن بر اين انجمن
شدند ايمن از ديلمان همگنان * ز مردى و تدبير او آن زمان
حرب معتصم با فرنگان قسطنطنيه و ظفر يافتن
435 پس از منهيانش يكى نيكمرد * به نامه در اعلام آن شاه كرد
به قسطنطنيه زنى ز اين ديار * به دست فرنگان اسير است خوار
ز بيدادشان با كسى كرد زار * خلاصى در آن جست از كردگار
به افسوس گفتش فرنگ : « آنچنان * خليفهات گر آيد بر ما دمان « 6 »
بر ابلق هيونى شده جنگجوى « 7 » * بود رستگاريت از ما ازوى « 7 » »
440 اثر كرد در معتصم اين سخن * بر اين خورد سوگند بر انجمن
كه كارى دگر در نيارد به پيش * نجسته از آن مردمان كين خويش
بفرمود تا لشكرش سربهسر * برند اسپ ابلق بدان بوموبر
هامش
( 1 ) ( ب 426 - 5 ) . سب : كه كششان ندانند .
( 2 ) ( ب 427 ) . سب : به زير سريرم .
( 3 ) ( ب 429 ) . در اصل و سب : حرّ رباحى .
( 4 ) ( ب 431 ) . سب : كرين .
( 5 ) ( ب 433 ) . سب : جنين كرد .
( 6 ) ( ب 438 ) ( دوم ) . سب : خليفهست كر آيد بر مردمان .
( 7 ) ( ب 439 ) . سب : جنگجو . ( دوم ) : ازو .