نهان واليش كرد از پادشا * چو ز او باز جستند آن مال را
ز فرمان در آن ملك عصيان نمود * خليفه سپاهى فرستاد زود
كه او را گرفتند و بردند خوار * خليفه پژوهيد از او حال و كار
405 چنين گفت ك : « ز حكم افشين رهى * در او كرد پيدا چنين بىرهى
كه او را فرستى به پيكار من * نشيند بر اين قلعهها ز اين سخن
كند تازه آيين بابك به كار * شود ز آن مگر بر جهان كامكار »
چو كار اينچنين گشت افشين به بند * درآمد به فرمان شاه بلند
به گاه پژوهش بر آن بود مرد * به گفتن توان دفع آن حزم « 1 » كرد
410 به گِل خور نشايست اندود خوار « 2 » * خليفه برآورد از وى دمار
تنِ مُرد ريگش « 3 » از آن پس بسوخت * وز اين كار مُلك و مَلَك برفروخت
بپرسيد پس از يكى دوربين * كه : « حيرت مرا كرد اندوهگين
كه آن را كه مأمون گزيد از جهان * شدند نامداران و فرّخ مهان
چو طاهر كه شد ذو اليمينين به نام * چو ابناىِ مصعب سران همام
415 كسى را كه من برگزيدم ، ازو * نيامد كموبيش كارى نكو
چو افشين بدبخت و چندى غلام * نديدم از اين ناكسان هيچ كام
چرا اينچنين است ؟ » گفتا : « ازان * كه او جست معنى و اصل اندران
تو صورت طلب كردهاى اندرين « 4 » * از اين روى شد حال هردو چنين
كه هر چيز اصلى ندارد از آن * نباشند « 5 » خرم كسى در جهان »
420 پس از ديلمان آگهى شد برش * كه بد مىرسانند بر كشورش
به قزوين برند تاختن آن گروه * و از ايشان شدند اهل قزوين ستوه
خليفه چنين گفت ك : « ان ديلمان * ز هر دشمن اندم بتر در جهان
گر از كار آن قوم غافل شوم * وگر در تدارك دمى بغنوم
نه بس دير زود آن جهانجو بدان * به حيله بشورند بر من جهان
هامش
( 1 ) ( ب 409 ) . حزم : سوء الظّن . مولوى فرموده است :حزم چبود ، بدگمانى در جهان * دمبهدم ديدن بلاى ناگهان( 2 ) ( ب 410 ) . خوار : به آسانى ، به سهولت .
( 3 ) ( ب 411 ) . در اصل : مرد ريگ ؛ سب : مرد رنگين - مرده ريگ : چيز بىارزش و وامانده و زشت و منفور .
( 4 ) ( ب 418 ) . سب : طلب كرده اندرين .
( 5 ) ( ب 419 ) ( دوم ) . در اصل : نباشد .