به رسم شبيخون حسن با سپاه * بر ايشان زد و كرد بىمر تباه
شدند كشته چندان گو سرخپوش * كه نه چشم ديد و نه بشنيد گوش
340 در آن جنگ از لشكر مازيار * برآمد به يك ره به گيتى دمار
بدان مردم آن فول را بعد از آن * همى باز خواندندى اندر جهان
برادر پسر داشت آن پادشا * كه قارن لقب خواندندى ورا
به سارى و آمل بدى پيشوا * بر آن شهرها بود فرمانروا
بُدى دوست جستان مر آن شاهزاد * به جستان در اين كار پيغام داد
345 كه : « گر ز آنك اين پادشاهى به من * سپاريد « 1 » غم را شوم خانه كن
دهم كامكارى شما را به كار * كه پيروز گرديد « 2 » بر مازيار »
از او در پذيرفت جستان كه من * دهم اين ولايت به تو بىسخن
از اين روى او چند سردار را * كه بودند ميرانِ آن پادشا
گرفت و بكشت و مر آن هر دو شهر * سپرد و از آن اين سپه يافت بهر
350 برادر يكى داشتى مازيار * پدر نام كرده ورا كوهيار
چنين گفت با مازيار آن زمان : * « چو شد چيره « 3 » بر ما چنين بدگمان
هم از خانهء ما ز ما رزمخواه * شدند و اميران شدندت تباه
مهان را كه دارى به بند اندرون * رها كرد بايد ز زندان كنون
نوازيدن « 4 » كوهيار و مهان يكزمان * كه گردند او را به جان بدگمان » « 4 »
355 فرستاد پيش « 5 » حسن كوهيار * كه ، « گر دادخواهى به من اين ديار
بكوشم كه رامت شود مازيار * نجويد دگر كوشش و كارزار »
حسن ز او پذيرفت و آن حيلهساز * چنين گفت پس با برادر به راز
هامش
( 1 ) ( ب 345 ) ( دوم ) . در اصل و سب : سپارند .
( 2 ) ( ب 346 ) ( دوم ) . در اصل : گردند .
( 3 ) ( ب 351 ) . ( دوم ) : در اصل : شد خيره .
( 4 ) ( ب 354 ) . سب : نوازيدن و چيز دادن همان . ( دوم ) : كه جويند بيكار اين بدگمان .
پس از ب 354 ، سه بيت ديگر در سب هست :و گرنه چو نبود امير و سپاه * شود روز بر تو به زودى سياه
برادر نصيحت گمان برد ازو * مهانرا رها كرد ازين گفتگو
شدند كوهيار و مهان يك زبان * كه كردند او را بجان بدگمان( 5 ) ( ب 355 ) . در اصل : فرستاد و بيش .