بيستاد نزديكِ آن حرب كو * همى داشتى سهل او را نكو
گرفتار شدن بابك خرّم دين و قتلش
وز اين روى افشين « 1 » در آن بوموبر * فرستاد نزديكِ هر نامور
كه هركو به بابك شود رهنما * زر و سيم بخشم فراوان ورا
280 چو سهل سنباط اين حكايت شنيد * مر او را سپردن پسنديده ديد
به افشين فرستاد پيغام و گفت * كه : « بابك به پيش من است در نهفت
چو لشكر فرستى سپارم ترا * كه از تو شود كار نيكو مرا »
پژوهيد افشين و چون راست بود * فرستاد لشكر بدان قلعه زود
نمىخواستى سهل بر در ورا * بگيرد ، سپارد بدان پيشوا
285 به حيله فزون « 2 » اندر آن ژرفكار * برون برد او را به رسم شكار
كه تا دشمن افتاد ناگه برو * برآمد به گردون از آن هاىوهو
ورا با برادر گرفتند زود * ببردند نزديك افشين چو دود
به حضرت فرستاد افشينِشان * همى هركسى كرد نفرينشان « 3 »
به فرمان دژآگاه بندش ز بند * به سختى جدا كرد بهر گزند
290 در آن درد و سختى به زارى بمرد * بدى برد و گيتى عدو را سپرد
سبكدست و پايش سوى هر ديار * به فرمان ز درگاه بردند خوار
تنش كرد بر دار و ز آن پس بسوخت * وز اين كار دين و دول برفروخت
برادرش را سوى بغداد خوار * فرستاد تا همچنين رفت كار
اسيرانشان هركه اين دين بجست « 4 » * به فرمان هميدون ز سر دست شست
295 از ايشان يكى مرد جلّاد بود * خليفه ز كارش پژوهش نمود
چنين گفت : « ما ده دژآگه بُديم * كه در پيشگاهش ملازم شديم
ز من كس نگشتند كمتر برش * مسلمان بىجرم در كشورش
هامش
( 1 ) ( ب 280 ) . در اصل و سب : سهل سباط - سهل سنباط - « و چنان بود كه بابك به زحمت و سختى افتاده بود و به گفتار سهل پسر سنباط اعتماد كرد » . ( ترجمهء تاريخ طبرى ، ج 13 ، ص 5849 ) .
( 2 ) ( ب 285 ) . در اصل : به حيله فروذ .
( 3 ) ( ب 288 ) ( دوم ) . در اصل : بفربشان .
( 4 ) ( ب 294 ) . در اصل : نحست .