نامهء نصر سيّار به مروان الحمار در كارِ ابو مُسلم
ز احوال او نصر نامه به شام * به مروان فرستاد و زو جُست كام
325 در آن نامه گفت آن سپهبد چنين : * « در اين خاك بود آتشى در زمين
فروزنده گشت اين زمان آنچنان * كه شد پرفروغش سراسر جهان
ندانم كه خفته است آن تاجور * وگر هست بيدار و دارد خبر « 1 »
كه بو مُسلم از بهرِ عبّاسيان * در اين ملك كرده است دعوت عيان
به بيعت جهانى به دو رُخ نهاد * وز آن نامِ مروانيان بَرفتاد
330 گريزنده من زو به دندانقان * گرفتم زِ بيم بَد او مكان
اگر ياورى باشد از لشكرم * توان بود كو را به كين بشكرم
و گرنه بدين ملك « 2 » از آن سرورى * زِ دل شوى دست اين زمان يكسرى »
به پيشِ يزيد هبيره « 3 » همان * فرستاد نامه در اين آن زمان
كه : « ياور فرستم كنون ده هزار * كه جويم از اين بدگمان كارزار
335 از آن بيش اگر خود بود صد هزار * نيايد درآوردِ اويم به كار »
چو نامه به نزديك مروان رسيد * برنجيد و زين در سخن گستريد :
« در اين كار آن روز خفتيم ما * كه داديم ميرىِ لشكر ترا
به شام است تشويش از آنم فزون * كه پرواى كارِ تو يابم كنون ( 391 )
تو دانى و آن دشمن و آن ديار * مرا با من و دشمنانم گذار »
340 و ليكن يزيد هبيره سپاه * فرستاد پيشش به آوردگاه
هامش
( 1 ) ( ب 327 - 325 ) . نصر در پاياننامهاش اين شعرها را نگاشت .أرى بين الرّماد و ميض جمر * و يوشك أن يكون له ضرام
فانّ النّار بالعودين تورى * و انّ الفعل يقدمه الكلام
اقول من التّعجب ليت شعرى * أ أيقاظ امّيه أم نيام« ميان خاكستر برق آتشى مىبينم و نزديك است كه شعلهء آن افروخته گردد ، چه آتش با دو چوب برافروخته مىشود و گفتار پيشرو كردار است . از تعجب مىگويم : كاش مىدانستم كه آيا بنى اميّه بيدارند يا خوابيدهاند ؟
( تاريخ يعقوبى 2 / 18 - 317 )
( 2 ) ( ب 332 ) . در اصل : وكرنه نه زين ملك .
( 3 ) ( ب 333 ) . : يزيد بن عمر بن هبيره .