يزيد « 1 » آنكه مولاى آن مير بود * به حكمش به پيكارِ او رفت زود ( 389 )
برابر ابو مسلم نامور * سپاهى فرستاد پرخاشخر
سپهدار طايى « 2 » بُد اندر نبرد * برفت و به پيش عدو جنگ كرد
240 يزيد اندر آن جنگ شد دستگير * به بو مسلم آورد او را امير
ابو مسلم او را نوازش نمود * فرستاد بازش بَرِ نصر زود
به دو اندر آن كار سوگند داد * كه حالش كند جمله بر نصر ياد
چو نزديكى نصر آمد غلام * ازو حال پرسيدى آن خويشكام
به دو گفت : « اگر هست دين آنكه او * همىورزد ، اكنون تو از دين مگو
245 اگر نيستى آنكه بر من ترا * حق نعمت است ، نآمدى با زِ جا »
استيلاى ابو مُسلم بر هرى و مرو الرّود
چو دُعّاة آن قوم در مرو بود * در آن حال با زور و شوكت نمود
فرستاد ابو مسلم آنجا سپاه * كه گردند از دشمنان رزمخواه
پس از جنگ آن مردمِ نامور * بر آن شهر گشتند پيروزگر
در او حُكم مروانيان شد به سر * كسى راى ايشان نكردى دگر
250 ابو مسلم آنگه گزين يك سپاه * فرستاد از آنجا به سوى هراه
به مردى بر آن ملك فيروز گشت * در او كار دين گيتىافروز گشت
خراسانيان بعد از آن آشكار * شدندى به نزديك او بادْوار
بريده ز مروانيان دل در آن * بر عبّاسيان گشته بيعتگران
وز اين كار بو مسلم از آسمان * گذر كرد در مهترى آن زمان
255 لقب « صاحب دولت » « 3 » او را مهان * نهادند از اين كار اندر جهان
بَرش نصر سيّار ده نامور * فرستاد كز وى شود باخبر
برفتند و او را زِ روى خرد * بدان آزمودند در نيك و بد
در اسلام بُد صلب و مردى تمام * به كوشش دلاور ، به دانش همام
هامش
( 1 ) ( ب 237 ) . : يزيد الأسلمى .
( 2 ) ( ب 239 ) . : عبد اللّه الطايى .
( 3 ) ( ب 255 ) . صاحب الدعوة و صاحب الدولة ، هردو لقب ابو مسلم خراسانى است .