كه با مالِ بيعت به پيشِ امام * رساند به مردانگى ز آن مقام
200 بر آيين حجّاج كردش روان * نُبد مرو را در خلافش توان
اگرچه دلآزرده بُد زين سبب * روان شد از آنجا به ملك عرب
و ليكن ازو كين به دل درگرفت * همىداشت آن دشمنى در نهفت
چو آمد به نزديكى دامغان * سعادت بيفزود كارش از آن
رسيدش نوازش ز پيشِ امام * به دو داده فرمانِ دعوت تمام
205 فرستادهاش چتر و طبل و علم * سزاوار تشريف و منشور هم
به دو گفته : « بايد كه پوشى سياه * به پيكار بدخواه رانى سپاه « 1 »
نجويى ز قومِ عرب ياورى * كه دارند با ما عرب داورى
زِ قومِ عجم دولت ما روان * شدن خواهد اندر جهان بىگمان
خراسان بود شرقِ اقبال ما * از آن مملكت گرد گيتىگشا
210 مده هيچ بدخواهِ ما را امان * سرآور بر آن بَدسگالان زمان
ز تو هرچه پرسند از اين آن سران * به شمشير ده پاسخِ همگنان
وگر حبس خواهى ز پيكار و شور * بدانديش را كن به زندان گور
مبادا كه آزرم دارى به كار * كه آزرم كارت كند زار و خوار »
سليمان همان از فرستادنش * پشيمان شد و كار نادادنش
215 فرستاده بُد قحطبه « 2 » را برش * كه تا آورد باز با كشورش
در آن شهر او نيز از آن سو رسيد * چو بو مسلم احوال از اينگونه ديد
بفرمود تا قحطبه شد به راه * به پيش براهيم از آن جايگاه
ببُرد آنچه بُد مال بيعت بَرش * ورا كرد آگه به كار اندرش
ابو مسلم آمد سوىِ مرو باز * در او كارِ دعوت همىداد ساز
هامش
( 1 ) ( ب 206 - 204 ) . ابو مسلم ، آن دو عَلَم را كه ابراهيم امام برايش فرستاده بود يكى را به نام « الظل » بر نيزهاى كه چهارده ذراع بلندى آن بود نصب كرد و يكى را به نام « السحاب » بر نيزهاى كه سيزده ذراع بلندى آن بود ، و اين آيه را مىخواند :( أُذِنَ لِلَّذِينَ يُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللَّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَدِيرٌ )[ سورهء حج ، آيه 39 ] آنگاه او و سليمان بن كثير و برادران سليمان و موالى او ، جامههاى سياه پوشيدند و همه كسانى از مردم آن نواحى كه دعوت را پذيرفته بودند ، جامهء سياه بر تن كردند . و در خرقان آتش افروختند تا شيعيانشان از اطراف بيايند . ( العبر 2 / 190 )
( 2 ) ( ب 215 ) . : قحطبة بن شبيب الطايى .