50 برادرش در جنگ هم زين نشان * تبه گشت در دست مردمكُشان
سرِ يحيى از مركز رزمگاه * به مهتر فرستاد اميرِ سپاه
وليد آن سرِ نازنين را بسوخت * خريد اندر آن دوزخ و دين فروخت ( 381 )
تنِ هردو بَر دار اميرِ سپاه * برآورد از كين در آوردگاه
در آن ملك سه سال بَر دار بود * ابو مسلم آوردشان ز آن فرود
55 بدين سوگ اهلِ خراسان تمام * سيهپوش سالى بُدند خاصّ و عام
قتلِ خالد قسرى « 1 » بر دست يوسف بن عمر
وز اينروى يوسف به كوفه ز كار * پرانديشه مىبود از شهريار
كه ميرى به خالد « 2 » سپارد مگر * زِ پيشى « 3 » در آن كار شد چارهگر
پيامى فرستاد پيشِ وليد * كه : « مىگردد اموال خالد پديد
گر او را فرستى به كوفه زِ شام * از او حاصل آريم مالى تمام »
60 فرستاد او را به پيشش وليد * از او خالد از بيمِ خود كين كشيد
به زندان زِ زخم شكنجه تباه « 4 » * شد و سودش اين بود ز آن مال و جاه
تو اى آزور مال و ملكِ جهان * چنو خويشتن را شُمر در نهان
چو اين است محصولش انجامِ كار * چرا مىنگيرى از آن اعتبار ؟
هامش
- سر او را نزد وليد فرستادند و تنش را در جوزجان بر دار كردند ، آنگاه وليد ، به يوسف بن عمر نوشت كه جسد زيد را بسوزاند . او نيز بسوخت و خاكسترش را در فرات ريخت و يحيى همچنان در جوزجان بر دار بود تا آنگاه كه ابو مسلم بر خراسان مستولى شد و به خاكش سپرد و آنگاه در ديوان بنى اميّه نگريست ، همه كسانى را كه در قتل او دست داشته و هنوز زنده بودند ، بكشت و بازماندگان كسانى را كه مرده بودند ، به بازخواست كشيد . ( العبر 2 / 170 )
( 1 ) عنوان . در اصل : قشيرى بر دست يوسف بن عمروه .
( 2 ) ( ب 57 ) . : خالد بن عبد اللّه القسرى .
( 3 ) ( ب 57 ) . در اصل : ز بيسى در آن .
( 4 ) ( ب 61 ) . يوسف عبايى بر او پوشيد و او را در محملى بدون روپوش به عراق برد و سخت شكنجه داد و او هيچ نمىگفت ، تا او را به قتل آورد و در همان عبا به خاك سپردند . گويند او را به آلتى كه بر سينهاش نهادند ، كشتند و گويند چوبهايى بر پاى او بستند و مردان بر آنها ايستادند تا پاهايش درهم شكست . اين واقعه در محرم سال يكصد و بيست و شش بود . ( العبر 2 / 171 )