پادشاهى الشّاكر لانعم اللّه ، يزيد بن وليد بن عبد الملك بن مروان ، شش ماه
برآمد به منبر هنرور يزيد * زِ دانندگى خطبهاى گستريد
كه : « نه ز آن سبب جستهام اين مهى * كه يابد از آن كارِ من فرّهى ( 382 )
ولى چون جهان بُد به دست بَدى * تبه كار مردى و نابخردى
از او مردمان را زيان بُد به جان * برافتاد از او خواستى دين همان
5 بُدم شرّ او واجب از دين بريد * دلم ز آن سبب اين مهى برگزيد
شما نيز يارى مرا اندر اين * شمرديد واجب به آزرمِ دين
چو بوديم ما يكدل و كار داد * چنين بىزيان كارمان « 1 » دست داد
پذيرفتهام در مكافات من * كه يكسان كنم حُكم بَر انجمن
ندارم به روى دلِ كس نگاه * نپيچم سر از حُكمِ پاك إله
10 به كام دل خود زر از بيت مال * نيارم برون هيچ در هيچ حال
نكوشم به شاهى « 2 » به لهو و طرب * دهم دادِ مظلوم در روز و شب
اگر بازدارم از اين كار دست * زِ عهدم بداريد يك بار دست »
دلِ مردمان گشت خشنود ازو * كه ديدند زيانها شده سود ازو
لقب شاكرِ انعم اللّه ورا * نهادند و كردند او را دعا
15 به ديوان نگه كرد از آن پس يزيد * به اقطاع در نام چندى بُريد
كه بيراه بُد كرده پيدا وليد * بر آيين هشّام « 3 » كرد او پديد
هامش
( 1 ) ( ب 7 ) . در اصل : بىزبان كارمان .
( 2 ) ( ب 11 ) . در اصل : بكوشم بشاهى .
( 3 ) ( ب 16 ) . : هشام بن عبد الملك بن مروان .