400 برنجيد از اين كار هشّام از او * در آن رفتشان بىكران گفتوگو
نشاندند با عالمانش در اين * بَسى بحث كردند در كارِ دين
فروماند غيلان به كارِ جواب * به فرمان رسيدش زِ كُشتن خطاب
بريدند مخالف ورا دست و پا * پس آنگاه بر دار كردند ورا
به سختى بر آنجا روان بَرفشاند * از او مذهب قَدّرى بازماند
وفات هشام عبد الملك
405 چنان خواست هشّام كو را پسر * ولىعهد باشد بدان كار در
چو بودش برادر پسر « 1 » نامزد * نشايست كردن دگرگون به خود
بجُست از برادر پسر اين هوا * نگشت از وليد اين مرادش روا
به دو گفت : « ز آنسان كه بَر من يزيد « 2 » * به كار مهى مَر ترا برگزيد
تو هم برگزينم كنون بر پسر * مكن ز آن وصيّت به خيره گذر « 3 » »
410 برنجيد هشّام از او زين سبب * همىداشت او را به رنج و تعب
به ديوان از اين روزيش قطع كرد * به هرچيز با او سخن گفت سَرد
وليد از بَرِ او جدايى گزيد * بِه ديهى شد و اندر او آرميد
ولى نايبى را به درگه بماند « 4 » * كه كارِ جهان را به دو باز راند
در اثناى اين حال دور سپهر * زِ شاهى هشّام بُبريد مهر
415 به تن گشت نالنده آن پيشوا * وز آن گشت سازِ بقا بىنوا
چو مردم بُريدند امّيد از او * وليدى در آن كار شد خيرهجو
خزاين و اسباب او هرچه بود * همه در حياتش تصرّف نمود
چنين تا پس از مرگِ او جامه خواب * زِ زيرش كشيدند بيرون به تاب
چه نازند مردم « 5 » به كار مهى * چو زينگونه ز آن دست گردد تهى
هامش
( 1 ) ( ب 406 ) . : وليد بن يزيد .
( 2 ) ( ب 408 ) . : يزيد بن عبد الملك .
( 3 ) ( ب 409 ) . در اصل : نخيره كذر .
( 4 ) ( ب 413 ) . : عياض بن مسلم .
( 5 ) ( ب 419 ) . در اصل : چه ؟ ؟ ؟ مردم .