به دَرهاى مسجد سپه را نشاند * به بيرون شدن هيچكس را نماند
شبِ وعده چون زيد آمد برون * نُبد ياورش كس به جنگ اندرون
به گِرد محلّات مىگشت مرد * به دعوت همى شيعه را بانگ كرد
370 شدندى به پيشش ز گوشه كنار « 1 » * سپاهى نه اندر خورِ كارزار
دو صد مرد كم بيش گرد آمدند * وز او دشمنان جنگجويان شدند
سپهدار ريّان « 2 » و مردى هزار * برفتند و جستند از او كارزار
ز شبگير تا شب برآورد سر * همى جنگ كردند با يكدگر
ز زيدى سپه بهرهاى شد تباه * دگر بهره شد خسته در رزمگاه
375 سِديگر گريزان زِ دشت شغب « 3 » * برفتند با او به زنهار شب
ز ريّان برنجيد يوسف از اين * كه : « مردان نجويند جنگ اينچنين
دو صد مرد شهرى زِ جنگى هزار * كه گفتهست افزون برآيد به كار ؟ »
به شبگير عبّاس « 4 » را با سپاه * به جنگش فرستاد آن رزمخواه
به دو گفت : « در جنگِ او روز و شب * يكى دان و دورى مكن از شغب
380 سرِ او نياورده نزديكِ من * گر آيى ، بدوزى تنت را كفن »
روان گشت عبّاس با آن سپاه * شد از زيد و از شيعيان رزمخواه
در آن روز و آن شب به كوى و به راه * دو رويه سپه بُد زِ هم رزمخواه
يكى تير بَر فرقِ زيد از هوا * شب آمد تبه كرد ناگه ورا
غلامى سيه داشت آن نامدار * به دوشش برآورد و بُردش بزار « 5 »
هامش
( 1 ) ( ب 370 ) . يا : « گوشه و كنار » ( ؟ ) .
( 2 ) ( ب 372 ) . : ريان بن سلمة الاراشى . در پانويس العبر 2 / 161 « رياف » آمده است .
( 3 ) ( ب 375 ) . در اصل : ز دست شغب .
( 4 ) ( ب 378 ) . : عباس بن سعيد المزنى . العبر 2 / 161 ، عباس بن سعد المزنى آورده است .
( 5 ) ( ب 385 - 383 ) . يارانش برفتند و طبيبى بياوردند به نام سفير كه وابستهء بنى رواس بود كه تير را از پيشانى وى درآورد ، به خدا همين كه تير را درآورد فرياد زدن آغاز كرد و چيزى نگذشت كه جان داد . قوم گفتند : كجا دفنش كنيم ؟ يكى از ياران وى گفت . ( زرهاش را بر تنش مىكنيم و در آبش مىاندازيم ) يكى ديگر گفت : نه ، سرش را مىبريم و ميان كشتگان مىافكنيم . پسرش يحيى گفت : نه ، به خدا نبايد سگان گوشت پدر مرا بخورد . . . برفتيم و ما بين دو گودال كه در آن وقت آب بسيار در آن بود ، گورى براى وى بكنديم و چون آماده شد وى را در آن به خاك كرديم و آب بر آن روان كرديم . غلامى سغدى از آنِ زيد نيز با ما بود .
( طبرى 10 / 4285 )