خروج زيد بن زين العابدين ، رضى اللّه عنه ، و قتلش
چو در كوفه ، داوود و زيد آن زمان * نشستند بيكار چندى چنان
ز بيدادِ مروانيان هركسى * بديشان سخن گفت هردر بَسى
305 كه : « اين پيشوايى چو حقّ شماست * شما را از اين جُست دورى خطاست
اگر سَر درآريد ، بَهر شما * بكوشيم با جان در اين كار ما
كه بَر مستحق حق قرارى « 1 » در اين * پذيرد ، ستانيم از آن قوم كين »
چو داوود بُد خورده زخمِ زمان * نپذرفتى اين گفته ز آن مردمان
ولى زيد دم خورد از ايشان ، « 2 » از اين * ورا كرد كوفى به شاهى گزين
310 بَر او مرد نزديكى چل هزار * بكردند بيعت در آن روزگار
چو شد يوسف عمّر « 3 » آگاه از اين * فرستاد نزديكِ ايشان چنين
ك : « ز اين شهرتان رفت بايد به راه * از آن پيش گرديد اينجا تباه « 4 » »
ز كوفه برون آمدند هردوان * به عزم مدينه شده زو روان
برفتندشان اهلِ بيعت زِ پَس * بگفتند : « چون بودتان اين هوس
315 نبايست پذرفت از اين قوم كار * نكردن از آن حال يك ملك خوار
كه چون رو درآريد زِ ايدر به راه * زِ يوسف شود روز بَر ما سياه
كند تازه آيينِ ابنِ زياد « 5 » * كه با مُسلم و شيعهاش كرد ياد
مترسيد در دل از اين ژرفكار * كه ما كرد خواهيم جانها نثار »
ز بس لاوهء آن مهان زيد ، زود * به كوفه شدن باز رغبت نمود
320 ورا كرد داود منع اندر آن * كه : « ايمن مبادى بَر آن مهتران
كه « كوفى لا يوفى » « 6 » اندر مَثَل * نه ديرى است گفتند اى بىبَدَل
هامش
( 1 ) ( ب 307 ) . در اصل : كه بر محق حق فرارى ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 309 ) . دم خوردن از كسى - فريفتهء سخن كسى شدن ، گول حرف كسى را خوردن .
( 3 ) ( ب 311 ) . در اصل : يوسف عمرو .
( 4 ) ( ب 312 ) . در اصل : اينجا بناه .
( 5 ) ( ب 317 ) . : عبيد اللّه بن زياد ، مسلم بن عقيل .
( 6 ) ( ب 321 ) . در اصل : كوفى لا بوفى .