پسايند بَر بازوم هردُوان * شود روشنم كارِ زَهر اندر آن
ز پيشِ خودت از پىِ آزمون * بر آنگونه هربار كردم برون »
اگر چند عقلا تحرّك جَماد * ندارد به خاصيّت اين اوفتاد
115 از آن پس سليمان وزارت به دو * سپرد و از آن كارشان شد نِكو
خردپيشه با كارها بَس « 1 » رسيد * نسق كرد آن را چنان چون سِزيد
همه چيزها را بَر اين كُن شمار * كز او شد زر و نقره صافى عيار
به دو بازخوانند زرِ جعفرى * از او شد فروزنده آن مهترى
وزارت از او گشت با قَدر و جاه * برآورد نامِ وزارت به ماه
120 نود سال « 2 » نزديك آن سرورى * در آن خاندان بود بىداورى
نكونامىِ قومِ آن خاندان * از آن است مشهورتر در جهان
كه محتاج باشد از آن شرح داد * كه رحمت ز يزدان بر آن قوم باد
رفتن سليمان « 3 » به زيارت بيت اللّه و روضهء رسول
چو شد بر نود هشت افزون به سال * سليمان سوىِ حج برافراخت بال
برفت و شده حاجى آن نامور * به اهل حَرم بىكران داد زر
125 وز آنجا به شهر مدينه كشيد * در او نيز هم نيكويى گستريد
بر اولادِ اصحابِ فخر بشر * در او نيكويى كرد بىحدّ و مَرّ
سرِ اهل بيت از همه بيشتر * سزاوار هريك فرستاد زر
اسيرانِ رومى در اثناى اين * رسيدند پيشش به يثرب زمين
به فرمانش اسلاميان آن زمان * همىگشتى از قومِ آن مردمان
130 سرافراز عبد اللّه « 4 » پاكدين * كه بابش حسن بود و جدّش حسين
هامش
( 1 ) ( ب 116 ) . در اصل : با كارهايس .
( 2 ) ( ب 120 ) . در اصل : بوذ سال .
( 3 ) عنوان . رفتن سليمى .
( 4 ) ( ب 130 ) . منظور ، عبد اللّه بن حسن بن حسن بن على بن أبى طالب . در آن هنگام بطريق روميان پيشاپيش رسيد ، سليمان به عبد اللّه گفت : گردنش را بزن . عبد اللّه شمشيرى از يك نگهبان گرفت و سر آن پيشواى اسير را -