95 چو در عرصه فسحت نبودش چنين * برابر توان خواند هردو از اين
و ليكن وزيرى چو آصف « 1 » ورا * بُد و نيست دستور چونان ترا »
سليمان وزيرى چو آصف نخست * به بلخ اندرون شد نشانش درست
بزرگى كه جعفر بُد او را خطاب * ز گودرز بودى ورا انتساب
كه در عهد شه بابكان اردشير * ز دانندگى بود پيشش وزير « 2 » ( 362 )
100 روارو چنان « 3 » جمله كامش بُدى * كه در خطبه و سكه نامش بُدى
سليمان بفرمود از آن بوموبر * به درگاهِ او آيد آن نامور
به اعزاز و اكرام او را به راه * ببردند از بلخ تا پيشِ شاه
چو پيش سليمان شد آن نامور * سه بار از بَرِ خويش كردش به دَر
چهارم رَهش داد و پرسيد باز * كه زَهرست همراهت اى سرفراز
105 به دو گفت : « آرى » بگفتش : « چرا * ابا زَهر آيى بَر پادشا ؟ »
به دو گفت : « تا گر زِ من شهريار * برنجد وَز آن خواهدم كرد خوار
من اين زَهر ز انگشترى بَرمَكم * نمانم كه پايه شود كوچكم
كه با نام مُرده به نزديكِ من * بِه از زنده و خوار بَر انجمن »
سليمان ورا برمَكى كرد نام * از آن تخمهاند آل برمك تمام
110 ز شه باز دستور پرسيد و گفت : * « چه دانست شه حالِ زَهر نهفت ؟ »
بگفتا : « دو مُهره است با من به هم * كه چون زهر حاضر شود بيشوكم
هامش
( 1 ) ( ب 96 ) . منظور « آصف بن برخيا . يكى از علماى بنى اسرائيل و طبق روايات وزير حضرت سليمان ( عليه السلام ) بوده و بر علوم غريبه تسلط داشت . ( فرهنگ فارسى معين ) مصراع دوم ، در اصل : بذو نيست دستور حوبان .
( 2 ) ( ب 99 - 98 ) . تاريخ گزيده 280 : سليمان وزارت به جعفر برمكى داد ، پدران جعفر ، تا زمان اردشير بابكان ، وزيرزاده و بزرگمنش بودند و توليت آتش خانه بديشان تعلق داشت و در اسلام تا آخر عهد هارون الرشيد ، وزارت در خاندان ايشان بماند . جعفر بفرمود تا زر و نقره صافى كرده ، مضروب كنند ، چه پيش از آن مغشوش ضرب كردندى . زر جعفرى به دو منسوب است .
آل برمك يا برامكه ، خانوادهء كريم و جليل ايرانى در آغاز عصر عباسى متصدى كارهاى مهم دولت شده و وزارت يافتهاند . نسبت اين خانواده به برمك نام است كه گويند در بلخ مىزيسته و رياست بتكدهء نوبهار و حكومت بلخ داشته و در اواخر عصر اموى اسلام آورده است و برخى گفتهاند : كه برمك لقب كليهء رؤساى بتكده نوبهار بوده و آخرين برمك كه خاندان برامكه به دو منسوب است نامش جعفر متولد 149 و متوفى به سال 187 هجرى بوده است . ( لغتنامه دهخدا ، ذيل آل برمك )
( 3 ) ( ب 100 ) . در اصل : روا زوجنان .