از او كرد درخواه يك مرد را * كه تا خود تباهش كند مَر ورا « 1 »
سليمان به دو داد از ايشان مهين * غُلّى بود بَر گردنش آهنين
ستد تيغى عبد اللّه از چاكرى * كه نَبود به كُندى چنان ديگرى
سليمان به دو گفت : « بَر فرق زن * كه بَند است بر گردنِ اهرمن
135 نپذرفت و بر گردنش زد چنان * كه سر از تنش شد جدا در زمان
به زخمى غُل و گردنِ او بريد * وز اين هركسى لب به دندان گزيد « 2 »
سليمان چو آن زخم و آن تيغ ديد * سخن از شگفتى چنان گستريد :
« شما راست اين قوّت از كردگار « 3 » * عطايى و ميراثى اندر تبار
و گرنه بدين تيغ ناخوش خيار * نشايد بُريدن چنين خوار خوار »
140 به شهرِ دمشق آنگهى شد زِ راه * در او اخترِ دولتش شد سياه
وفات سليمان عبد الملك
به تن ناتوان گشت آن نامور * بدانست كآمد زمانِ گذر
به عمّزاده ، عُمْر بن عبد العزيز « 4 » * ولايت سپرد از براى دو چيز
يكى آنكه او را مدد كرده بود * دوم آنكه پُر پاكدامن نمود
پس از وى به نام برادر يزيد * ولىعهدى از حُكم او شد پديد
145 كه دانست بعد از عُمَر گر به كار * نباشد ولىعهد كس اختيار
بيفتند قومِ امّيه زِ كار * عمر هاشمى را كند اختيار
نوشت اندر اين عهدى و مُهر كرد * به خازن سپرد آن خردمند مرد « 5 »
به دو گفت : « بعد از من اين خط گشا * كه گردد ولىعهدِ من پادشا » ( 363 )
هامش
- انداخت . ضربت او علاوه بر قطع سر و گردن به ساعد و پهلوى آن مقتول تأثير كرد . در سال يكصد و چهل و پنج هجرى منصور عباسى او را با افراد خانوادهء علوى كشت . ( كامل 7 / 236 )
( 1 ) ( ب 131 ) . در اصل : كند مرد را .
( 2 ) ( ب 136 ) . در اصل : بدندان كريذ .
( 3 ) ( ب 138 ) . در اصل : از بروردكار .
( 4 ) ( ب 142 ) . : عمر بن عبد العزيز بن مروان .
( 5 ) ( ب 147 ) . : رجاء بن حيوة .