425 بلى بازى رى كمين اين شمر « 1 » * كه از وى نيابند روىِ گذر
وفات وليد عبد الملك
پس از مرگ حجّاج و موسى ، « 2 » وليد * به شام اندر انديشهها گستريد
ولى بيشتر ناصواب و تباه * بُنِ كارها را نكردى نگاه
يكى بود از آن خواست از بيرهى * كه خلع برادر كُند از مهى
ز بَهر پسر نامش عبد العزيز * كند بيعت آن كوست زِ اهل تميز
430 عُمر ابن عبد العزيزش در آن * نكوهش نمودش به قدرِ توان
اگر چند بُد خال « 3 » آن نامور * رها كرد آزرمِ خواهر پسر
ز بهرِ سليمان « 4 » سخن گفت مرد * كه : « حُكم پدر كس دگرگون نكرد
نباشد روا گر تواند « 5 » چنين * مكن خيره اين كار و بگذر از اين »
وليد از عمر گرچه نشنيد آن * سليمان از او داشت منّت به جان
435 فرستاد پيش برادر وليد * كه : « بايدت از اين كار دورى گزيد
كه ماند به جا مهرِ اخوت از اين * و گرنه ز تو بايدم جُست كين »
فرستاد پاسخ سليمان چنين * كه : « بطلان اخوت بود خود از اين
و ليكن بمان تا كه فكرى كنيم * ز هَر گونهاى راى فرّخ زنيم
به نوعى كه باشد صلاحِ جهان * كنيم و نجوييم دورى از آن »
440 پسنده نكرد اين حكايت وليد * ورا خلع كرد و پسر را گزيد
بفرمود كاندر ممالك تمام * بدينسان كنند بيعت از خاص و عام
گروهى به بيعت گراييد زود * گروهى بَر اين كار منعش نمود
كه : « در گردن ماست عهد پدرت * به نامِ سليمان به شاهى درت
چگونه توان عهدِ او كرد خوار * زِ ما درگُذر و اين سخن درگذار
هامش
( 1 ) ( ب 425 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 426 ) . : موسى بن نصير لخمى .
( 3 ) ( ب 431 ) . در اصل : بذ حال .
( 4 ) ( ب 432 ) . : سليمان بن عبد الملك بن مروان .
( 5 ) ( ب 433 ) . كذا ( ؟ ) ظاهرا : گر توانى .