سَرِ شاهِ رتبيل از تن جدا * نكرده ، نگردد ازو با زِ جا
بشد عبد رحمنِ اشعث چو باد * ز كوفه سوى سيستان رو نهاد
هرآن ملك از آن پيش ز اسلام بود * به مردى دگر ره تصرّف نمود
920 بسى ديگر از كشورِ هندوان * به فرمان درآوردش آن پهلوان
جز اين اندر آن ملك كارش نبود * كه دشمن همى كُشت و كشور گشود
نمىيافت هندو امان زو به سر * در اين كار رتبيل شد چارهگر
كه صلحى پديد آيد اندر ميان * بدادند مالى گران هندوان
به پيمان كه هرسال هفصد هزار * فرستد درم هندوان ز آن ديار
925 به حجّاج از اين ابن اشعث پيام * فرستاد تا صلح باشد تمام
نپذرفت حجّاج آن صلح و گفت : * « چگونه خلافم كنى « 1 » در نهفت ؟
كه فرمايمت جنگ با بَدسگال * تو در صلح كوشى به جاىِ جدال
چو پاسخ بخوانى از آن بازگرد * از آن هندوان جو بتندى نبرد
كه تا مُلك هندوستان سربهسر * در اسلام نآرى مَخار ايچ سَر
930 و گرنه سپه با برادر سپار * كه اسحق « 2 » جويد مَر آن كارزار »
چو آمد بَرِ عبد رحمن پيام * از اين گشت عاصى بَر آن خويشكام
مهانِ سپه را طلب كرد و گفت * كه : « چندين چه دارم سخن در نهفت
كه حجّاج را نيست زين كار باك * كه گردند لشكر به خيره هلاك
همى عرصهء ملك خواهى فزون * بدين آشتى نيست خستو كنون
935 در اين صلح چون من سرافراشتم * صَلاح دو رويه نگه داشتم
كه هم عرصهء مُلك شد بيشتر * هم اسلاميان را نشد خون هَدَر
ببينيد تا چيست تدبير كار * كه كارى چنين كس نگيريد خوار « 3 »
اگر جان فدا كرده جوييد جنگ * بَدَل نام از اين صلح كرده به ننگ
وگر اندر اين راى ديگر زنيد * كز او دل به يكبارگى بَركنيد
940 نخواهم جدايى گزيد از شما * برون نيست زين هردو تدبيرِ ما »
چنين يافت پاسخ كه : « دل ز آن پليد * از اين كار بايد بكلّى بُريد
هامش
( 1 ) ( ب 926 ) . در اصل : جكونه حلافم كنى .
( 2 ) ( ب 930 ) . : اسحاق بن محمّد بن اشعث بن قيس .
( 3 ) ( ب 937 ) . در اصل : نكيرند خوار .