870 وزو خواست دستور تا با مهان * رود باز از آنجا سوى اصفهان
فرستاد حجّاج اجازت در آن * به دل گشت خوش با مهلّب همان
انجامِ كار جماعة ازارقه « 1 »
ميانِ ازارق « 2 » نزاع آن زمان * به كرمان پديد آمد از ناگهان
كه اندر ميان خونى افتاده بود * همى قطرى « 3 » آن را حمايت نمود
گروهى گرفتند دورى ازو * شدند اندر آن كار ازو جنگجو
875 بر آن مردمان عَبد ربّ الكبير * از اين كار گشت اندر آن حال مير
زِ هم هردو كردند بىمرّ تباه * همى جنگ كردند با هم دو ماه
مهلّب از اين كار شد شادمان * چنين گفت در كارِ آن بدگمان :
« هميشه باد عداوت جهود و ترسا را * كه مرگِ هردو طرف تهنيت بود ما را »
سرانجام قطرى و قومش ز جنگ * گريزان شدند ز آن زَمى بىدرنگ
880 فتادند از آنجا به ملك طبَر * نشستند چندى بدان مُلك در
مهلّب شد از عبد ربّ الكبير * به دل جنگجو و به دو گشت چير
تبه كرد او را و ز آن مردمان * سر آورد بىمرّ سَران را زمان
پراكنده گشتند آن ديگران * از آن پس نگشتند گِرد اندر آن
به فرمانِ حجّاج ، سفيانِ « 4 » گُرد * به ملك طبَر رفت و لشكر ببُرد
885 سپهدار اسحق اشعث « 5 » كه رى * به فرمانِ حجّاج بُد ز آنِ وى
مددكار او گشت تا با سپاه * شدند از ازارق به دل رزمخواه
بسى جنگ كردند و انجامِ كار * گريزنده قطرى شد از كارزار
هامش
( 1 ) ( عنوان ) . در اصل : جماعة ارازقه .
( 2 ) ( ب 872 ) . در اصل : ميان ارازق .
( 3 ) ( ب 873 ) . : قطرى بن الفجاءة المازنى .
( 4 ) ( ب 884 ) . : سفيان بن الابرد الكلبى .
( 5 ) ( ب 885 ) . : اسحاق بن محمّد بن اشعث .