به قَد بود پَست و به تن لاغرى * نشايست ديدش رخ از منكرى
به رسم عرب بسته تحت العنق * نمودى رُخش چون ذنب از افق
600 ز شكلش بَتَر جامه اندر تنش * بَتَر از همه چيز او را كُنش
چنان هركسى برد بَر وى گمان * گدايى است بىشرم و مُبرِم چنان
چنين گفت : « عبد الملك مَر مرا * به ميرى فرستاد پيشِ شما »
گروهى از اين گفته او را به سنگ * زدن خواستند آن زمان بىدرنگ
به نفرينِ مهتر گشادند لب * كه ميرى فرستد چنين بَر عرب
605 بزرگان از آن بازشان داشتند * بدان جنگ كردن بِنگذاشتند
سپاهش پياپى چو اندر رسيد * زِ رخسار دستار اندر كشيد
« منم » گفت : « حجّاج اى مردمان * حقيقت بدانيد دور از گُمان
كه يزدان سزاوار مردم امير * فرستد ز نيك و ز بَد ناگزير
شما را ز كردار بَد كردگار * گرفتارِ من كرد اين روزگار
610 زِ حكمم هرآن كس بپيچيد ، سر * به گردن نيابيد « 1 » از آن پس دگر
محابا و آزرم و ترسِ خدا * نبينيد در من « 2 » كسى از شما
ز سستىِ حكّام پيشين يقين * در اين مُلك گشته است كار اينچنين
به كمتر گناهى زِ من بازخواه * بود چوب و شمشير و گورست و چاه « 3 » »
از اين سخت گفتارِ او آن زمان * پُرانديشه گشتند از او مردمان
615 و ليك او نِكوسيرتى « 4 » پيشه كرد * بسى ز آن بزرگان برآورد گَرد
به ويژه ز آلِ على اندر او * درآورد خون بىگناهى به جو
چنان شد در ايّامِ آن بَدنهاد * گناهى نُبد سختتر ز آن نژاد
ز بيمش گريزان شدند آن مهان * پراكنده گشتند اندر جهان
نيارست كس هيچ از آن كرد ياد * كه او راست ز آن پاك تخمه نژاد
620 به هرجا نشانى از آن قوم يافت * ز بَدنفسى خود به قتلش شتافت
هامش
( 1 ) ( ب 610 ) . در اصل : بكردن نيابند ؟ ؟ ؟ .
( 2 ) ( ب 611 ) . در اصل : نپنيذ ؟ ؟ ؟ در من .
( 3 ) ( ب 613 ) . در اصل : بود جوب شمشير و كورست جاه .
( 4 ) ( ب 615 ) . ( كذا ) . شايد « نكوسيرتى » در اينجا به معنى « خويشتندارى و تأمّل و تحمّل كردن » باشد . به هرحال معنا و صورت درست اين تعبير در اين بيت و بيت 633 بر بنده روشن نشد .