كه دارد عدو حرمت آن نگاه * نيارد برونش از آن جايگاه
به دو مادرش گفت ك : « ين راى نيست * بدان خانه اندر ترا جاى نيست
كه آن كو به سنگى برونش شكست * نخواهد ز كين از درون داشت دست
ز زنهار جستن بَتَر ننگ نيست * به نزديك من بهتر از جنگ نيست
530 اگر بر حقى ، حق نگردد تباه * وگر باطلى بود بر تو گناه
كه چندين نبرد از براى هوا * نباشد زِ مردِ مسلمان روا
تو حقجو كه حق بَر حقت ياور است * چه باك است اگر لشكرت كمتر است
چه در مُردگى و چه در زندگى * كند حق هميشه فروزندگى »
پس آنگاه مثقالى از مُشكِ ناب * بفرمود حلّ كردن اندر گلاب
535 به دو داد تا خورد و گفتش چنين : * « به وقتِ رحيل آنكه نوشد از اين
نيايد زِ اندامِ او بوىِ زشت * شود بوىِ او بوى اهلِ بهشت »
زبيرى چو بر قتلِ خود دل نهاد * چنين گفت : ك : « اى ايزد راه و داد
اگر ز آنكه دانى بدين كار در * نكردم زِ فرمانِ دينت گذر
رواجِ مسلمانى و نامِ دين * طلب كردهام نه بزرگى در اين
540 شهادت فرستم اسيرم مكن * وگر غير ازين است مشنو سخن
اسيرم كن اندر صفِ كارزار * كه باشد همه خلق را اعتبار »
پس آنگاه با چند مردِ دلير * به پيكار حجّاج آمد چو شير
همى حمله كردند بر دشمنان * به تيغ و تبرزين و گرز و سنان
اگر چند شامى شدندى تباه * به رفتن ندادندشان هيچ راه
545 سرانجام گِرد آمدند شاميان * گرفتندشان يكسر اندر ميان
بزارى بكُشتندشان سربهسر * ندادند امان هيچكس را به سر
ز هجرت به هفتاد و سه رفته سال * مَه پنجمين رفت زين گونه حال
سرش كرد حجّاج از تن جدا * به عبد الملك بُرد مردى ورا
تنش را در آن شهر بَر دار كرد * چنين ارج آن نامور خوار كرد ( 336 )
550 همى گفت : « تا خواهش مادرش * نباشد ، نيارم به گور اندرش »
نمىگفت اسما « 1 » در اين باب چيز * بر آن دار ماند آن جهاندار نيز
هامش
( 1 ) ( بت 551 ) . اسماء ، ذات النطاقين بنت ابو بكر .