برآمد يكى سنگ بر كعبه خوار * همان لحظه زين كار شد روز تار « 1 »
به يك بار شد منكسف روىِ « 2 » مهر * چو خالى سيه شد به روى سپهر
505 برآمد يكى گَرد و بادى دمان * تو گفتى زدى بَر زمين آسمان
ز حجّاجى از صاعقه چند تن * بمردند حالى در آن انجمن
بترسيد شامى از اين صعب كار * رها خواستى كردن آن كارزار
در آن جنگ حجّاجشان داد دل * كه بايد از اين داشتن شاد دل
كه : « اين است زِ آثار فعلِ نجوم * نبايد شمردن مَر اين كار شوم
510 به ما بر هرآن چيز امروز بود * دگر روز خواهد بديشان نمود »
دگر روز از حكمِ پروردگار * در آن شهر شد صاعقه آشكار
ز قومِ زبيرى تنى چند سوخت * وز اين كارِ حجّاجيان برفروخت
چو در شهر تنگى به غايت رسيد * ز مردن بسى خلق شد ناپديد
زبيرى بسى داشت خُرما به شهر * از آن لشكرش را همى داد بَهر
515 يكى مرد و شهرى بسنده « 3 » كجا * كه روزىرسان نيست غير از خدا
ز بيم روان هريكى ز آن ديار * شدندى به نزديك حجّاج خوار
چو عبد اللّه ابن زبير اين شنيد * در آن كار از اين در سخن گستريد :
« بخوردند خرماىِ من سربهسر * گرفتند اكنون زِ حكمم گذر »
از اين گفتن او را نُبد هيچ سود * زِ بيمِ روان خلق مىرفت زود
520 بسى كس نماندند او را به بَر * چنين تا كه رفتش برون دو پسر « 4 »
چو حال اينچنين گشت ، حجّاج مرد * فرستاد و پيغام از اينگونه كرد
كه : « چون با تو لشكر نماند اين زمان * به زنهار آ تات جويم امان
بكوشم كه مهتر نوازد ترا * نكويى كند بَد نسازد ترا »
زبيرى از اين كار با مادرش * سگاليد تا چيست اندر خورش « 5 »
525 ز رفتن به زنهار و جُستن نبرد * وگر اعتكاف اندر آن خانه كرد
هامش
( 1 ) ( ب 503 ) . در اصل : روزبار .
( 2 ) ( ب 504 ) . در اصل : منكشف روى .
( 3 ) ( ب 515 ) . در اصل : شهرى بسندد .
( 4 ) ( ب 520 ) . : حمزة بن عبد اللّه زبير ، حبيب بن عبد اللّه بن زبير .
( 5 ) ( ب 524 ) . : اسماء ذات النطاقين بنت ابو بكر .