چو آمد به درگاهِ آن نامدار * ندادند يارانش را هيچبار
شد اندر درون عمرو با يك غلام * بديد آنكه افتاد ناگه به دام
320 چنين گفت آهسته با آن غلام : * « بگو با برادر فتادم به دام « 1 »
كه آيد به زودى بَرم با سپاه * رهايى دهيدم « 2 » از اين جايگاه »
غلامش ندانست كو را « 3 » چه گفت * از اين عمرو شد با غم و درد جفت
درون رفت و عبد الملك برقرار * نشاندش به پهلوى خود شاهوار
همى ياد مىكرد عصيان او * به دو عمرو گفتا : « از آنها مَگو
325 كه كارِ گذشته نيايد به كار * حكايت از اين دوستيها گزار »
به دو گفت عبد الملك ك : « اندر آن * يكى سخت سوگند خوردم گران « 4 »
كه گر دست يابم ز بَد كردنت * ببندم دو دست تو بر گردنت
سِزد گر تو سوگند من نشكنى * در آنم يكى لحظه فرمان كنى »
چو در دام بود آن يَل پاكزاد * رضا داد تا بند بَر وى نهاد
330 به دو گفت : « از آن پس نبادا مرا * به بيرون فرستى در اين ماجرا
شكسته شود حرمت من از اين * مگر كو ز خصمى كند همچنين
سپاهش رهايى دهندش از آن * بدانست عبد الملك اين نهان »
به دو گفت : « با چون مَنى اندر اين * توان مكر كردن به جايى چنين »
از آن پس به قصدش برافراشت دست * به تيغش همىخواستى كرد پست
335 نمىگشت تيغش بر او كارگر * زره يافت پنهان مَر او را به بَر
به دو گفت : « چه ساخته آمدى * كه بر من رسانى ز خصمى بدى
گرفتار كردت به دستم خدا * كنون واجبم گشت كشتن ترا »
زره را ازو بركشيدند خوار * بكُشتندش اندر زمان زار زار
هامش
( 1 ) ( ب 320 ) . : يحيى بن سعيد بن العاص .
( 2 ) ( ب 321 ) . در اصل : رهايى دهندم .
( 3 ) ( ب 331 ) . در اصل : مكر كور .
( 4 ) ( ب 6 - 335 ) . طبرى 8 / 3452 ، عبد الملك گفت : غلام ! نيزهء كوتاه را بيار و چون نيزهء كوتاه را بياورد ، آن را تكان داد و به عمرو زد ، امّا كارى نساخت تا دست به بازوى عمرو زد و متوجه زره شد و بخنديد و گفت : اى ابو اميه زره هم دارى ؟ غلام ، صمصامه را بيار . غلام شمشير را كه صمصامه نام داشت بياورد و بگفت تا عمرو را به زمين انداختند و بر سينهاش نشست و سرش را بريد .