380 به نزديك عبد الملك شد زِ راه * تبه لشكر و حالِ مردم تباه
چو نزديك مصعب رسيد اين خبر * ز كوفه به بصره شد آن نامور
زِ قوم هواخواه مروانيان * همى كين كشيدى از اين آن زمان
و ليكن نكرد اندر آنجا درنگ * كه كوفه عدو درنيارد به جنگ
از آنجا به زودى به كوفه كشيد * وز آنروى عبد الملك دررسيد
385 به پيش بزرگانِ كوفه ز پيش * فرستاده بُد نامه در كارِ خويش
پذيرفته از وى سراسر سران * كه گيرند زِ ابن زبيرى كران
هرآن كس توانند هنگامِ جنگ * بيايند نزديك او بىدرنگ
كسى را كه نَبود بر اين دسترس * ز ياريش گيرند در جنگ بس
براهيم اشتر يكى نامه زين * به مصعب نمود و بگفتش چنين
390 از آن پيش گرديم از اين كار خوار * برآور از اين سستعهدان دمار
نكرد اين پسنديده مصعب ازو * چنين گفت با مصعب آن شيرخو :
« از اين كارشان اندر آور به بند * كه گر خصم را كار گردد بلند ( 333 )
توانى برآورد از ايشان دَمار * وگر خصم گردد به پيكار خوار
بدانسان كه خواهيم با آن سران * توان از بَد و نيك كردن در آن »
395 نپذرفت اين نيز مصعب ازو * بخيره به پيكار آورد رُو
براهيم بر لشكرش پيشوا * دگر مُسلم عمرو « 1 » فرمانروا
چو عتابِ ورقا « 2 » و عروه دگر * كه بودى مغيره مَر او را پدر
قتيبه كه بودش ز مُسلم نژاد * دگر نامدارانِ با فرّ و داد
به قلب و جناح و چپ و دستِ راست * سپه بُرد هريك بدانسان كه خواست
400 چو آن هردو لشكر برابر رسيد * از اينرو و ز آنرو سپه صف كشيد
چنين گفت عبد الملك با سپاه * كه : « بايد زِ ميران شدن رزمخواه
كه چون مير در جنگ گردد تباه * سپاهى گريزنده آيد به راه »
از اين شاميان سَر برافراختند * فراوان ز كوفى بينداختند
براهيم و عتاب و مُسلم بزار * شدند كُشته در مركزِ كارزار
405 دل و دستِ كوفى سپه زين شكست * در آن جنگ شد كار مصعب زِ دست
هامش
( 1 ) ( ب 396 ) . : مسلم بن عمرو الباهلى .
( 2 ) ( ب 397 ) . در اصل : جو عتاب و ورقا . : عتاب بن ورقاء الرياحى ، عروة بن مغيرة بن شعبة .