به راه سپاهان از آن بوموبر * سوى ملك خوزى « 1 » نهادند سر
چو از كارشان مصعب آگاه گشت * ز بصره روان كرد لشكر به دشت
275 بفرمود تا والىِ فارس نيز * درآمد از آن رَه ز بَهر ستيز
گرفتندشان از دو رو در ميان * بترسيد ازارق « 2 » ز بيمِ زيان
ز رَه بازگشتند و سوى سواد * شدند و زِ پيكار دادند داد
همى خون و مالِ مسلمان حلال * شمردند و شد مُلك شوريده حال
سپهدار كوفه به پيكارشان * نمىرفت و زين شد قوى كارشان
280 به الزام بردند او را سران * وز آن قوم جستند جنگى گران
نبُد ناصبى مردِ كوفى سپاه * گريزنده گشتند از آوردگاه
به مُلك سپاهان نهادند سر * از آن شهر گشتند پرخاشخر
حصارى شدند اصفهانى سپاه * گذر كرد روز اندر اين چار ماه
بدان شهريان گفت والى چنين * كه : « مرگ است بهتر به پيشم از اين
285 كه از دستِ آن قومِ بىپا و سر * چنين خوار باشم بدين شهر در
بياييد تا جمله بيرون شويم * اگر خود به يك بار در خون شويم
مگر نام آريم از اين با زِ جا * كه ننگ است بارى زِ كارم مرا »
سپه شد به گفتارِ او جنگجو * درآورد از آن دشمنان خون به جو
زبير ابن ماحوز « 3 » شد كُشته زار * ز بىمهترى شد سپه تارومار
290 به كرمان شدند و بر آن قوم بر * در او گشت قطّرى فجّاءة « 4 » سر
از آن جايگه باز پيكارجو * سوى مُلك اهواز كردند رو ( 331 )
به فرمان مصعب ، مهلّب سپاه * به پيكارشان بُرد و شد رزمخواه
مهلّب از آن قوم تا هشت ماه * همى جنگ جستى در آوردگاه
ز صد نوبت افزون زِ يكديگران * بجستند پيكار و جنگِ گران
295 مهلّب سرانجام از بَس نبرد * از آن كشور آن قوم را دور كرد
سوى كوه گيلويه آن مردمان * كشيدند و ماندند چندى در آن
هامش
( 1 ) ( ب 273 ) . در اصل : ملك حوزى .
( 2 ) ( ب 276 ) . در اصل : بترسيذ ارازق .
( 3 ) ( ب 289 ) . در اصل : زبير ابن ماحور .
( 4 ) ( ب 290 ) . در اصل : ؟ ؟ ؟ . « قطرى بن الفجاءة المازنى » .