85 چه گشتند كُشته چه غرقه در آب * شد آن گشن لشكر ز جنگى خراب
گريزنده شامى از آن دشت جنگ * به پى برد و آن كوفيان چون پلنگ
چنين تا ز شب رفت يك نيمه راست * همى كوفى از شاميان كينه خواست
براهيم اشتر « 1 » به شب در نبرد * به ابن زياد آنگهى بازخورد
بَر او زد يكى تيغ از ناشناس * از او داشتند دين و دولت سپاس
90 چنين گفت با چاكرِ خويشتن : * فرود آ ، سرِ اين سگ از تن بِكَن »
بپرسيد چاكر : « چه دانى ورا ؟ » * به دو گفت : « آمد بشارت مرا
به من هاتفى گفت دستت درست * چنين بايد از دشمنان كينه جُست »
بِشد چاكر و سَر بريدش زِ تن * به مختار بردند از آن انجمن « 2 »
همان شب مر اين حال مختار ديد * به خواب و به مردم سخن گستريد
95 دؤم روز از راه آمد بَريد * سر و فتحنامه بَرش آوريد
بَر اين مردمان را فزود اعتقاد « 3 » * به مختار بر نيكوى كرد ياد
مكافات اين كار آن بوموبر * بَراهيم را داد آن نامور
براهيم شد بَر ديار بكر مير * همه شهرها كرد فرمانپذير
وز اينرو چو مختار پاسخ شنيد * به دل از حنفيّه شد نااميد
مكرها كه مختار و عبد اللّه زبير باهم كردند
100 همى خواست خود را بر ابن زبير * ببندد كه او باشدش دستگير
به حيلت درآمد فريبنده مرد * به پيشش بَر اينگونه پيغام كرد :
هامش
( 1 ) ( ب 88 ) . در اصل : براهيم استر .
( 2 ) ( ب 5 - 93 ) . مختار سر عبيد اللّه بن زياد را با مردى از قوم خود نزد على بن الحسين به مدينه فرستاد و وى با صداى بلند فرياد كرد : اى اهل بيت نبوت و معدن رسالت . . . منم فرستادهء مختار بن ابى عبيد و همراه من است سر عبيد اللّه بن زياد . . . و چون على بن الحسين آن را ديد ، گفت : ابعده اللّه الى النار ، ( خداى او را به آتش كشاند ) و بعضى از ايشان روايت كردهاند كه على بن الحسين از روزى كه پدرش كشته شد ، هيچ روزى خندان ديده نشد ، مگر همان روز ، و او را شترانى بود كه از شام ميوه حمل مىكردند ، پس چون سر عبيد اللّه بن زياد را نزد وى آوردند ، فرمود تا آن ميوهها را در ميان مردم مدينه پخش كردند و زنان خاندان پيامبر خدا ، شانه كردند و رنگ بستند ، با اينكه از شهادت حسين بن على ، زنى شانه نزده و رنگ نبسته بود . ( تاريخ يعقوبى 2 / 203 )
( 3 ) ( ب 96 ) . در اصل : فرود اعتقاد .