چو از كار سيّد بپرداختى * وز آن نامه دانش برافراختى
سزد كز صحابه سخن نو كنى * وز آن باغ گفتار بىخو كنى
سخن گسترى سازى از راشدين * به معنى و صورت ز دنيى و دين
برافرازى اعلام اسلام را * براندازى اوضاعِ اصنام را
25 به صنعت درآرى ز درياى دين * به غوّاص انديشه دُرّ يقين
فروزان كنى بر سپهرِ مقال * مه دولت و مهر دين بىزوال
به باغِ خرد ميوهء سرورى * به بار آورى در سخن گسترى
ز كانِ هنر گوهر داد و دين * برآرى لطيف و روان و ثمين
چو ايشان ز فرمودهء مصطفى * نگشتند هرگز زمانى جدا
تو هَم در سخنشان جدايى مجو * بگو حالشان هم به نظمى نكو
كه اندر مكافات آن كردگار * ببخشد گناهت به روزِ شمار
كند حشر با آن بزرگان ترا * به زير لوا آردت مصطفى
به ارشاد روح القدس اين زمان * به كار صحابه ببندم ميان
كه از بهر طبع آب نظم روان * به رود سخن « 1 » زود گردد روان
35 شود باغِ تاريخ سيراب از آن * چو خرّم بهارى بَرى از خزان
زِ هر در سخن ميوهها اندرو * دگرگونه هريك به رنگ و به بو
كه چندانكه مردم بَرند روزگار * در آن باغ ميوه بود برقرار »
كنون كار آن سروران گوش كُن * ز گفتار مستوفى خوش سَخُن
هامش
( 1 ) ( ب 34 ) . در اصل : برو و سخن .