140 حسين خواست برگشت از آن جايگاه * نماندش قضا تا شود سوى راه
چنين گفت : « با كودكان و زنان * به تعجيل برگشتنم چون توان ؟ »
به دو گفت : « جز بهر ايشان ممان * مگر سر جهانى زِ دست زمان
كه ايشان خود آهسته بر در عقب * بيايند و ايمن شوند از شغب
وگر نيزشان خصم بيند به راه * نگردد از ايشان كسى رزمخواه
145 كه مقصودِ دشمن كسى جز تو نيست * زِ من بشنو و تا توانى مهايست »
چنين گفت : « ماندن به دشمن عيال * بود بَتر از مرگ در كلّ حال »
به دو گفت حرّ : « چونكه پندِ مرا * نخواهى شنودن ز حكم قضا
زِ رَه دور شو تا مگر دشمنت * نبيند ، نسازد بَدى بَر تنت »
از آن ره به صحرا حسين كرد را * بشد تا زمينى لقب كربلا
150 عمر بود با لشكرش در شكار * بدانجا فگندش قضا خوار خوار
وصول حسين ( رضعه ) به كربلا و ملاقات با عمر سعد
به هم بازخوردند هردو به راه * يكى حقطلب ديگرى مُلكخواه
عمر كرد بَر وى سلامِ خدا * به دو گفت ك : « اى حافدِ مصطفى
اگرچه به كار مهى بىگُمان * سزاوارتر گشتى « 1 » از همگنان
كسانى كه در پيشوايى مِهند * به غصّب و تغلّب در آن پى نَهند
155 ولى چون چنين شد قضاىِ خدا * نشايد در آن گفت چون و چرا
حقيقت شناسم كز آن بيشتر * نكوشى كه كوشش نمودت پدر
به تقدير چون كار او را نبود * به تدبير و كوشش نمىداشت سود
دگر آنكه فرّخ برادر حَسن * كه بود اعقل عاقلان زَمَن
چو نيكو نگه كرد در روىِ كار * بدانست بَر وى نگيرد قرار
160 نكرد با قضا پنجه رنجه در آن * معاويّه را داد و كرد او كران
ربود از ميان آنچه بودش هوا * مظالم فگندش بر آن پيشوا
تو هم اندر اينرو به راه خِرد * همان كن كه از دانش اندر خورد
هامش
( 1 ) ( ب 153 ) . در اصل : سزاوار بر كشتى .