[ ديباجه ]
بدانگه كه از لشكر زنگبار * جهان گشت همرنگِ درياى قار
شه باختر شد به خاور فرود * زمانه به رخ بَر بيندود دود
نظارهكنان اختران فلك * بَر اين منظره آمدند يكبهيك
به روى زمين كرد هريك نگاه * دگرگونه ديدند هركار و راه
5 نديدند بر جاى خود هيچ چيز * عزيزان شده خوار و خواران عزيز
نهان راستى ، آشكارا كژى * زبون نيكوى از رواج بَدى
از آن ساز شرع و خِرد بينوا * شده مستِ آز و هوا پيشوا
معربد « 1 » صفت در جهان بهرِ كام * نهاده ز جان در « 2 » ره حرص گام
ز مهر بزرگى برآورده زور * از آن چشمهء داد و دين كرده شور
10 حقش باطل و باطلش كرده حق * نكرده در آن فكرى از عيب و دق
از آن هفت سرور كه در لطف و قهر * به بالا شدند نقشبندان دهر
كه دارند عقول مدبّر لقب * وز اينسان شمارند خوشى و تعب
ز معنى به صورت بدين كار در * شكايت نمودند با يكدگر
كه فرتوت گشتند و تدبيرشان * چنان شد كه اين است تأثيرشان
15 كه بر جاى پيغمبر و چار يار * معاويه را كردهاند اختيار
كه خيره رهِ بيوفايى سپرد * ز دل نقشِ بيم خدايى سترد
ز روىِ كژى در مهى دست آخت * ز بهرِ شهى در زمين سرفراخت
هامش
( 1 ) ( ب 8 ) . مُعَربِد : آنكه بدمستى كند و عربده كشد . بدخوى ( فرهنگ فارسى معين )
( 2 ) ( ب 8 ) . در اصل : نهاده رحان در .