تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ظفرنامه ( قسم الاسلاميه ) ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧

[ ديباجه ]

بدانگه كه از لشكر زنگبار * جهان گشت همرنگِ درياى قار شه باختر شد به خاور فرود * زمانه به رخ بَر بيندود دود نظاره‌كنان اختران فلك * بَر اين منظره آمدند يك‌به‌يك به روى زمين كرد هريك نگاه * دگرگونه ديدند هركار و راه 5 نديدند بر جاى خود هيچ چيز * عزيزان شده خوار و خواران عزيز نهان راستى ، آشكارا كژى * زبون نيكوى از رواج بَدى از آن ساز شرع و خِرد بينوا * شده مستِ آز و هوا پيشوا معربد « 1 » صفت در جهان بهرِ كام * نهاده ز جان در « 2 » ره حرص گام ز مهر بزرگى برآورده زور * از آن چشمهء داد و دين كرده شور 10 حقش باطل و باطلش كرده حق * نكرده در آن فكرى از عيب و دق از آن هفت سرور كه در لطف و قهر * به بالا شدند نقشبندان دهر كه دارند عقول مدبّر لقب * وز اين‌سان شمارند خوشى و تعب ز معنى به صورت بدين كار در * شكايت نمودند با يكدگر كه فرتوت گشتند و تدبيرشان * چنان شد كه اين است تأثيرشان 15 كه بر جاى پيغمبر و چار يار * معاويه را كرده‌اند اختيار كه خيره رهِ بيوفايى سپرد * ز دل نقشِ بيم خدايى سترد ز روىِ كژى در مهى دست آخت * ز بهرِ شهى در زمين سرفراخت
هامش
( 1 ) ( ب 8 ) . مُعَربِد : آنكه بدمستى كند و عربده كشد . بدخوى ( فرهنگ فارسى معين ) ( 2 ) ( ب 8 ) . در اصل : نهاده رحان در .