نبى گفت : « بايست كردن رها * كه من رفتمى پيش قدر ترا » « 1 »
* بگويم كنون حال آن چند تن * كه بر جانشان خواست آمد شكن
چو عبد اللّهِ سرح « 2 » بُد پرفسون * همان خويشِ عثمانِ عَفّان به خون
به نزديك عثمان شد و او ورا * بياورد نزديكى مصطفى
7030 از او كرد درخواه تا خونِ او * ببخشد به دو سيّدِ راستگو
سرافگند در پيش از اين مصطفى * نمىداد پاسخ زمانى ورا
نبى خواستى زو يكى تن دمار * برآرد همان جايگه زار و خوار
چو عثمان در آن سخت الحاح كرد * ببخشيد خونش بدان نيكمرد
چو عثمان برون رفت گفتا رسول : * « به كُشتن چرا كس نگشتيد « 3 » عجُول
7035 كه خاموش بودم من از بهرِ آن * مگر كس سرآرد مراو را زمان »
بگفتند : « چون هيچ اشارت نبود * نيارست كس اين دليرى نمود »
نبى گفت : « پيغمبران را روا * نباشد كه چشمك زند بر شما »
ز عبد اللّه حنطله « 4 » زار و خوار * برآورد ابو برده ناگه دمار
مِقيس صُبابه « 5 » تبه شد چنان * به دست سلوم آن هِزبْر دمان
7040 حُوَيْرث « 6 » ز تخم قصى آن زمان * بَرِ امّ هانى شد و شد نهان
على خواستى كردن او را تباه * ورا داد آن پاكدامن پناه
پس آنگاه خونش ز سيّد « 7 » بخواست * رسولش ببخشيد و شد كار راست
هامش
( 1 ) ( ب 7026 ) . يعنى : بايستى مىگذاشتى كه من به احترام مقام و قدر تو پيش او مىرفتم .
( 2 ) ( ب 7028 ) . در اصل : سرخ : عبد اللّه بن أبى سرح - عبد اللّه بن سعد بن أبى سرح .
( 3 ) ( ب 7034 ) . در اصل : نكشتند .
( 4 ) ( ب 7038 ) . عبد اللّه بن حنطله ( در طبرى و سيرهء ابن هشام ، سيرت رسول اللّه : عبد اللّه بن خطل ( من تميم بن غالب ) نك . به پانويس ذيل ب 6921 .
( 5 ) ( ب 7039 ) . مقيس بن صبابه .
( 6 ) ( ب 7040 ) . حويرث بن نقيذ بن وهب بن عبد بن قصى ؛ امّ هانى بنت أبى طالب .
( 7 ) ( ب 7042 ) . « پس سيّد ، عليه السّلام ، گفت : قد أجرنا من أجرت و أمّنا من أمّنت . گفت : اى امّ هانى ، برو و فارغ باش كه هركى تو ايشان را زينهار دادى و ما نيز او را زينهار داديم ، و هركى تو او را ايمن كردى ما او را ايمن كرديم . . » ( سيرت رسول اللّه ، مصحّح دكتر اصغر مهدوى ، ص 883 ) .