مسلّم شدن وادى القرى پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و سلّم ، را
از آنجا به وادى قُرى رو نهاد * بيامد در او كرد پيكار ياد
ز خيبر سپه هرچه برگشته بود * فرستاد تا پيش او رفت زود
ز شهر و ز خيبر سراسر سپاه * به فرمان بدانجا سپردند راه
6445 گرفتند آن ديه را در حصار * و ليكن نكردند كس كارزار
چو يك هفته بگذشت زنهار خواه * جهودان شدند از رسولِ إله
به جان داد زنهارشان مصطفى * به پيمان كه اموال باشد ورا
جهودان برون آمدند از حصار * مُسُلمان در آن جايگه رفت خوار
در او هرچه بُد خواسته سربهسر * ببردند اسلاميان دربهدر
6450 ببخشيد بر ياوران مصطفى * از آن پس سوى شهر كردند را
ز گرما به شب راه كردى سپاه * چو يك نيمه رفتند از شب به راه
سَرِ مردمان خواب جُستى در آن * دلِ همگنان شد ز رفتن گران
نبى گفت : « از اين مردمان اين زمان * كه خواهد شدن بهرِ ما پاسبان ؟
كه ما سردرآريم يك دم به خواب * نماند برآيد به ما آفتاب »
6455 بِلال اين پذيرفت و مردم همه * بخفتند خوش از شبان و رمه
بِلال اندر آمد به جاىِ نماز * همىكردى آن شب نمازى دراز
سپيدهدم از شرق چون رُخ نمود * ورا نيز خواب گران درربود
بخفتند تا شد بلند آفتاب * سرِ خفتگان كرد بيدار تاب « 1 »
نخستين برآمد به پا مصطفى * سبك كرد بيدار اصحاب را
6460 بپرسيد از كار خواب از بِلال : * « چرا خفتى آخر ، چه افتاد حال ؟ »
چنين داد پاسخ كه : « كردم همان * كه كردند يكباره اين مردمان »
بخنديد سيّد ، روان شد به راه * چو لختى برفتند از آن جايگاه
فرود آمد و كرد سازِ نماز * اگرچه نبُد وقت آن ، دادساز
بگفت : « آنكه نبود نمازش به ياد * گزارند ار آرند بازش به ياد « 2 » ( 138 )
هامش
( 1 ) ( ب 6458 ) . در اصل : بيدار باب . تاب : حرارت ، گرما .
( 2 ) ( ب 6464 ) . « سيّد ، عليه السّلام . . . ، گفت : إذا نسيتم االصّلاة فصلّوها إذا ذكرتموها ، فإنّ اللّه يقول : أقم الصّلوة -