6310 سپاهى ز غطفانيان « 1 » پوى پو * به پيكار سيّد نهادند رو
ولى بازگشتند از طَرْفِ راه * ز بيمِ محمّد در آوردگاه ( 135 )
كه بانگى شنيدند ك « اسلاميان * رسانند « 2 » بر جانهاتان زيان »
نبى را در او دردسر شد پديد * ز كوشش ازاينرُو فُرو آرميد
مجال نشستن نماندش ز درد * نپرداخت با كار جنگ و نبرد
6315 چو شد درد ساكن ابو بكر را * بفرمود تا گشت رزمآزما
ابو بكر شد جنگجو از حصار * همىجست تا شب از او كارزار
تنى چند از هردو رو خسته شد * برايشان دَرِ فرّهى بسته شد
به كوشش گشاده نگشت آن حصار * سپه سست گشتند در كارزار
جُهودان در او سر برافراختند * گران سنگى از وى بينداختند
6320 برآمد به محمودِ بن مَسْلَمه * بدان شد تباه آن گُزينِ رمه
شب آمد ، از او بازگشت اين سپاه * به پيشِ نبى شد به آوردگاه
به شبگير سيّد عُمَر را به جنگ * فرستاد با آن سپه بىدرنگ
برفتند و كردند جنگ آنچنان * كه زنهار جُست از زمين آسمان
ولى بود موقوف هنگام كار * از او هم گشاده نگشت « 3 » آن حصار
6325 دگر روز سيّد چنين ياد كرد * كه : « امروز جويد كسى اين نبرد
كه از وى به پيشِ خداوند و من * كسى دوستتر نيست زاين انجمن »
در اين آرزو بود هر نامدار * كه آن روز او را دهد كارزار
« على » را نبى گفت : « آخر كجاست ؟ * كه اين كار اندر خورِ مرتضاست »
بگفتند ك : « ز درد چشمش مجال * نماندهست كآيد به كارِ جدال »
6330 نبى خواندش و باد بر وى دميد * دو چشمش چو نرگس « 4 » شد از وى بهديد
فرستاد او را به جنگ حصار * على رفت با دلدل و ذو الفقار
شد از دشمنِ دينِ حقّ رزمخواه * به پيش دَرِ قلعه بُرد آن سپاه
هامش
( 1 ) ( ب 6310 ) . در اصل : عطفانيان .
( 2 ) ( ب 6312 ) . در اصل : رسانيد .
( 3 ) ( ب 6324 ) . در اصل : بكشت .
( 4 ) ( ب 6330 ) . ظاهرا : دو چشم چو نرگس . . ( ؟ ) يا : از وى بهديد ( ؟ ) كه شايد « بهديد » را « به لحاظ بينائى » تعبير كرده باشد .