چو قتلِ خطا بود بر عمرو خون « 1 » * ندارد درستى حقيقت كنون
وز ايشان شدن باز رزمآزما * نشايد ، چو پيمان نهاديم ما
ديت كرد بايد بناچار راست * كه اين جايگه پاسخ از خونبهاست »
5250 ز بهر ديت بعد از آن مصطفى * مدد خواست ز اصحاب در خونبها
در آن شهر حاصل نمىشد تمام * ز رستاق جُست اندرآن كار كام
روان شد سوى ديه قومِ نضير * كه كردند او را در آن دستگير
نبى را خرى بود يعفور نام * برآمد به پشتش خديوِ انام
على و ابو بكر و عُمّر سه يار « 2 » * برفتند با مصطفى بادوار
5255 از آن شهر تا پيشِ ديه و حصار * كمابيش فرسنگى آمد شمار
همه راهِ او بود خرماستان * ز بس « 3 » سايه خورشيد بودى نهان
بيامد پيمبر به پيش حصار * به ديوار بر پشت برداد خوار
هرآنكو در آن ديه بودى بنام * چو حُيَىِّ بِنْ أَخْطَب « 4 » و چون سَلام
كِنانَه « 5 » كه بود از حُقَيْقش نژاد * برفتند و كردند از اينگونه ياد :
5260 « سزد گر مُشرّف كنى خان ما * يك امروز باشى به مهمانِ ما »
پيمبر بپذرفت از ايشان سَخُن * به پاسخ براينگونه افگند بُن :
« نه از بهر آن آمدم اين زمان * كه باشم به نزديكتان ميهمان
كه دارم مدد از شما خواستار * سوى عمرو ، كو را فتادهست كار
مدد گر كنيد اهل ديه نضير * در اين از شماييم منّتپذير »
5265 بگُفتند ك « آن مال يكسر دهيم * وز اين كار بر خويش منّت نهيم
تو از لطف يك دم توقُّف نما * كه آن مال آريم پيشِ تو ما »
پيمبر نشست و به تدبيرِ زر * شدند آن سران از برش سربهسر
جهودان چو رفتند اندر حصار * دگرگونه شد راىِ ايشان به كار
كِنانَه چنين گفت : « من كينِ خويش * كنون خواست خواهم از اين تازهكيش »
هامش
( 1 ) ( ب 5247 ) . در اصل : عمرو جون .
( 2 ) ( ب 5254 ) . در اصل : سهبار .
( 3 ) ( ب 5256 ) . ز بس ، از بس - از فرط .
( 4 ) ( ب 5258 ) . در اصل : حنى بن احطب ؛ سلام : سلّام بن ابى الحقيق .
( 5 ) ( ب 5259 ) . كنانة بن أبى الحقيق .