به دو گفت : « نيكوست اين دينِ نو * سخن نيست بر پاك آئينِ تو
سزد گر فرستى كسى را به ما * كه مردم پذيرند دينِ ترا »
نبى گفت : « انديشناكم در اين * كز ايشان به بيهوده جويند كين
5205 كه لحيانيان و هذيلى همى * بر اسلاميان كرد كيدى ز كين »
به دو بو برا گفت : « قول مرا * بنى عامرى كى گذارد هبا »
نبى كرد بر قولِ او اعتماد * فرستاد ياران خود را چو باد
ز قوم مهاجر ز انصاريان * چهل نامور شد گُزين از ميان
از آن جُمله عمرو ابن امّيّه ، كو * به تگ بردى از برق و از باد گو « 1 »
5210 يكى نامه زى عامر ابن طفيل * پيمبر فرستاد در كار خيل
دگر بو برا تا كند « 2 » دين قبول * درآرد گُرُه را به دينِ رسول
برفتند اسلاميان شادكام * به چاهى كه بودى معونه به نام
بنى عامر آن جايگه داشت جا * بدادندشان نامهء مصطفى
چنين گفت هريك كه : « دينِ رسول * توان آن زمان كرد در دل قبول
5215 كه خستو شود عامر ابن طفيل * چو او هست مير و سپهدار خيل
پس آن نامهء مصطفى زآن ميان * به دو برد مردى ز انصاريان
چو عامر مرآن نامه و مرد ديد * از آن مرد هم در زمان كين كشيد
به قوم بنى عامر آمد ز راه * همىخواست كرد آن چهل را تباه « 3 »
نبردند آن قوم فرمان ورا * ز زنهار سردارشان بو برا
5220 روان گشت عامر به قومِ سليم * كه بودند در حكم او هم مُقيم
دو صد مرد از ايشان بياورد زود * به كشتن از آن پس دليرى نمود
تبه كرد « 4 » اسلاميان را بزار * نرستند جز عمرو از آن خيره كار
كه او گفت : « مصريست گوهر مرا » * ستردش سر و ريش و كردش رها
شتابنده شد عمرو از آن جايگاه * به نزديكىِ شهر آمد ز راه
5225 دو تن از مدينه به پيشش رسيد * ز احوال آن هر دو تن بررسيد
هامش
( 1 ) ( ب 5209 ) . گو - گوى .
( 2 ) ( ب 5211 ) . در اصل : بو ؟ ؟ ؟ را ؟ ؟ ؟ ا كنند .
( 3 ) ( ب 5218 ) . در اصل : را بناه .
( 4 ) ( ب 5222 ) . در اصل : تبه كشت .