5160 كه در بدر پُورِ ورا كُشته بود * وز اين كين دل آن زن آغشته بود
چنين خورده سوگند آن گندهپير * خورد از سرِ عاصم آب و خمير « 1 »
چو از قتلِ عاصم بدان پيرزن * خبر شد ، به نزديك آن انجمن
فرستاد وز ايشان سرِ او بخواست * كه از وى كند كارِ سوگند راست
فرستاد زنبور پروردگار * به گِردِ سرِ او فزون از شُمار
5165 كس از دست زنبور پيشِ سرش * نيارست گرديد گِرد اندرش
بگفتند : « شب زو ببرّيم سر » * فرستاد سيلى به شب دادگر
ببردش از آن جايگه سيل آب * از آن ماند كافر چو خر در خلاب
خرد اندر اين حال بنگر چه گفت : * « ز كارِ خدا اين ندارم شگفت
شگفت آنكه ديدندى اين داورى * مسلمان نگشتندى از كافرى »
فرستادن رسول عمرو اميّه را به قصد ابو سفيان
5170 از اين آگهى شد بَرِ مُصطفى * دُژم گشت طبعِ رسُولِ خدا
بدانست كز كارِ صخراست اين * به دل در « 2 » فزودش از اين كار كين
فرستاد عمر ابن امّيّه را * ز انصار مردى دگر پاكرا « 3 »
كه از صخر هرچون توان خون به جُو * درآرند آن هردو پرخاشجو
برفتند با يك شتر هر دُو « 4 » تن * سوىِ شهرِ مكّه از آن انجمن
5175 پس از عصر در شهر مكّه شدند * ز دانش به كار عدُو دم زدند
بدان مرد عمرو ابن امّيّه گفت : * « به حيله توان گشت با كام جفت
شبانگاه مكّى به درگاه بر * نشينند بر كوچه و راه بر
ز شب چون شود تيرهروى هوا * شويم از بدانديش رزمآزما
چنان بر تنش سخت زخمى زنيم * كه از تن سرش زيرپاى افگنيم
5180 يكى گر گرفتار گردد ز ما * دگر يك گريزد ز تيزىّ پا »
هامش
( 1 ) ( ب 5161 ) . طبرى : « فى قحفه الخمر » .
( 2 ) ( ب 5171 ) . « به دل در » ، « در » مفسر « به » است .
( 3 ) ( ب 5172 ) . پاكرا - پاكراى .
( 4 ) ( ب 5174 ) . « دو » : چنين است در اصل .