4735 به دو گفت : « اگر زآنكه پيغمبرى * چرا از ستم مرزِ من بسپرى ؟ »
سواران گرفتند گِرداندرش * زدند و شكستند يك تن سرش
همىخواستند كردن او را تباه * از آن منعشان كرد رسُول إله
« مگوييد » گفتا : « ش چيزى دگر * كه نهش چشمِ دل هست و نهش چشمِ سَر »
رزم مسلمانان با كفّار قريش در احد
چو خورشيد يك نيزه بالا كشيد * پيمبر به نزديك دشمن رسيد
4740 پسِ پشت خود كرد در جنگْ كوه * كه لشكر نگردد ز كوشش ستوه
سوى ميسره شد زُبَيْرِ عوام * صد از شيرمردانِ با فرّ و نام
چو مِقْدادِ « 1 » أَسْوَد سوى ميمنه * سپه برد هم اينچنين با بُنه
پيمبر به قلب اندرون با سپاه * همه دل نهاده بر آوردگاه
به كوه احُد بر يكى بود راه * كه شايستى آمد به پشتِ سپاه
4745 فرستاد پنجاه تن زين سپاه * كه دارند آن را ز كافر نگاه
نمانند « 2 » كفّار از آن جايگاه * درآيند ناگه به پشت سپاه
چنين گفت ك « ز ما شكن هركدام * بيابد ، شما برمداريد گام
كه تا من رسم باز پيشِ شما * كه نصرت مرا داد وعده خدا »
دو ، پوشيد سيّد ، زره آن زمان * دو شمشير كرد او حمايل همان
4750 يكى نام عضب و « 3 » دگر ذو الفقار * بيامد چنين تا صف كارزار
ازآنروى كافر هميدون سپاه * برابر درآورد در رزمگاه
سوى ميمنه خالد ابنِ وليد * ابا پانصد « 4 » مرد از آن سو كشيد
روان شد سوى ميسره عِكْرَمه * برفتند با او بسى از رَمه
به قلب اندرون صخر بن حرب بود * بزرگان هر آن كو دلاور نمود
4755 چنان بودى آئين لواىِ قريش * بنى عبد دار آوريدى به پيش
هامش
( 1 ) ( ب 4742 ) . مقداد بن عمرو .
( 2 ) ( ب 4746 ) . نمانند - نگذارند .
( 3 ) ( ب 4750 ) . در اصل : عصب و .
( 4 ) ( ب 4752 ) . در اصل : ايا بانصد .