زن و كودكانمان به هنگامِ جنگ * كنند يارى از بام و كوچه به سنگ
4670 بدانديش گردد زبون بىگمان * بود دستِ ما بر عدُو آن زمان
كه تا هست اين شهر ما هيچكس * نديدهست بر وى به كين دسترس
نيامد سپاهى بدين جايگاه * كه نَه روز بر وى ز ما شد سياه
وگر زآنكه ز اينجا سوى كارزار * شويم ، اندر آن گردد اين كارزار
فزون باشد ز ما سپاهِ عدو * درآرند از ما بسى خُون به جُو
4675 كز اين شهر « 1 » لشكر سهباره هزار * نشايد برون برد تا كارزار »
نبى را موافق نمود اين سَخُن * به پاسخ براينگونه افگند بُن
كه : « من دوش در خواب ديدم چنان * پر از رخنه شد تيغِ من ناگهان
زره بود پيشم نهاده يكى * در او كردمى دست خود اندكى
همانا مدينه بود آن زره * كز او دشمن از ما نيايد فِرِه » « 2 »
4680 اگرچه در اين كار آن پيرمرد * ز دانش بزرگانه تدبير كرد ( 103 )
و ليكن جوانانِ اسلاميان * چو عثمانِ عفّان و ديگر مهان
كه در بَدر حاضر نبودند هيچ * دگرگونه كردند راىِ پسيچ
چنين گفت هريك : « هر آن كو به شهر * نشيند ، دهد دشمنش زهرِ قهر
كدامين سپاهى به خانه نشست * كه بر وى عدُو را نديدند دست « 3 »
4685 ز بيشىّ خصم « 4 » و مكّى سپاه * چه ترسيم چون هست ياور إله
به گفتار پيرى منافق چرا * كسى خوار گيرند كار غزا
به زودى به لشكر برون شو كه ما * نماييم چون بَدْر روزى ترا »
نبى گفت : « شايد چو فردا نماز * به جمعه گزارم شوم رزمساز »
دگر روز چون كرد سيّد نماز * سلاحش بپوشيد و شد رزمساز
4690 بناخواه « 5 » آمد برون مصطفى * به دو هركسى گفت ك « اى رهنما
اگر بر دلت هست رفتن گران * بمان تا كه فرمان بريمت درآن »
هامش
( 1 ) ( ب 4675 ) . در اصل : كرين شهر .
( 2 ) ( ب 4679 ) . كذا فى الاصل . ظاهرا : « نيابد فره » هم مىتواند باشد ، يعنى « برترى نيابد » .
( 3 ) ( ب 4684 ) . شايد هم : « نديديد دست » ، كه هر دو صورت محتمل است .
( 4 ) ( ب 4685 ) . در اصل : ر ؟ ؟ ؟ ى خصم .
( 5 ) ( ب 4690 ) . در اصل : بناخواه ؛ بناخواه - به اكراه .